همیشه از زنگهای ناگهانی میترسیدم؛ از تلفنهایی که نیمهشب به بعد صدایشان بلند میشد، از خبرهای بد. حالا دیگر ترسم ریخته چون تجربهاش کردم. بامداد جمعه بود که تلفن زنگ خورد، ساعت از نیمهشب گذشته بود و خبر آمد که عزیزترین آدم زندگیام را از دست دادم. همین. خبر کوتاه بود و کاهندهٔ جان . و از آن روز به بعد، جسم و روح و تمام بودنم، درد میکند. نمیدانم چطور همهٔ آن لحظهها را دیدم و هنوز زندهام...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
این پنجرهٔ اتاق من است؛ پنجرهٔ اتاقِ آبی یواشِ من. وصلم میکند به جهان بیرون؛ به نور، به صداها، به آدمها، به سبزِ دوستداشتنی درخت انار کوچکم. وقتهای دلگرفتگی، پنجره را باز میکنم، دراز میکشم روی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
با مادر توی تاکسی نشسته بودیم و از آزمایشگاه برمیگشتیم. حواسم به سوزش آرنج دست راستم بود و گوشم به حرفهای رانندۀ تاکسی. میگفت: «تازگی، دربسترفتنها رو نوبتی کردیم که به همه برسه. همون یکم پول هم غنیمته. مملکت که داره میسوزه کلا. کود شیمیایی زمین کشاورزی رو میخریدیم 40 هزار تومن. پارسال شد 60 تا 80 هزار تومن. امسال یهو شده 500 هزار تومن! هیچ کاری هم از دست آدم بر نمیاد.» و بعد آه عمیقی کشید.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی


تو زیبایی؛ مثل وقتی که باران پنجرۀ اتاقم را بوسهباران میکند...
«عکس خودگرفت نیست»
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
نشستهام روی تخت و به صدای شُرشُر باران گوش میدهم. بعد از مدتها میل نوشتن به سراغم آمده؛ میلی که مدتهاست در من به سوسوی ضعیف ستارهای در دورترین نقطهٔ آسمان میماند. خستهام؟ بهگمانم آری! نهتنها
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
همهاش من از شما سوال میپرسم(در حدی که بخش پرسمان راهانداختهام اینجا)، یکبار هم شما از من بپرسید ببینم چه سوالهایی از حریر در ذهن دارید. :)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی