جان خاکشدهٔ من...
-
تاریخ: 1399/9/11 ساعت: 15:31
همیشه از زنگهای ناگهانی میترسیدم؛ از تلفنهایی که نیمهشب به بعد صدایشان بلند میشد، از خبرهای بد. حالا دیگر ترسم ریخته چون تجربهاش کردم. بامداد جمعه بود که تلفن زنگ خورد، ساعت از نیمهشب گذشته بود و خبر آمد که عزیزترین آدم زندگیام را از دست دادم. همین. خبر کوتاه بود و کاهندهٔ جان . و از آن روز به بعد، ...
حال ایام...
-
تاریخ: 1399/9/11 ساعت: 15:31
زلزله بود؛ آری! بخواهم تشبیهش کنم به زلزلهای شدید میمانست؛ زلزلهای با پسلرزههای فراوان و ویرانهها و تلی از خاکستر و خاک و خشت شکسته. بعد از چهل و چهار روز، هنوز حال م خوب نیست، هنوز نیرو و توانم
قاب دلخواه خانهٔ من...
-
تاریخ: 1399/9/11 ساعت: 15:31
این پنجرهٔ اتاق من است؛ پنجرهٔ اتاقِ آبی یواشِ من. وصلم میکند به جهان بیرون؛ به نور، به صداها، به آدمها، به سبزِ دوستداشتنی درخت انار کوچکم. وقتهای دلگرفتگی، پنجره را باز میکنم، دراز میکشم روی
بیکسی...
-
تاریخ: 1399/9/11 ساعت: 15:31
با مادر توی تاکسی نشسته بودیم و از آزمایشگاه برمیگشتیم. حواسم به سوزش آرنج دست راستم بود و گوشم به حرفهای رانندۀ تاکسی. میگفت: «تازگی، دربسترفتنها رو نوبتی کردیم که به همه برسه. همون یکم پول هم غنیمته. مملکت که داره میسوزه کلا. کود شیمیایی زمین کشاورزی رو میخریدیم 40 هزار تومن. پارسال شد 60 تا 80 هز...
بارانِ بهار...
-
تاریخ: 1399/9/11 ساعت: 15:31
تو زیبایی؛ مثل وقتی که باران پنجرۀ اتاقم را بوسهباران میکند... «عکس خودگرفت نیست»
غرض رنجیدن ما بود از دنیا، که حاصل شد...
-
تاریخ: 1399/9/11 ساعت: 15:31
نشستهام روی تخت و به صدای شُرشُر باران گوش میدهم. بعد از مدتها میل نوشتن به سراغم آمده؛ میلی که مدتهاست در من به سوسوی ضعیف ستارهای در دورترین نقطهٔ آسمان میماند. خستهام؟ بهگمانم آری! نهتنها
نابرده رنج، گنج میسر نمیشود...
-
تاریخ: 1399/3/17 ساعت: 6:46
خیلی از جملهها و حرفها در زندگی و مکالمات ما به کلیشهبودن محکوماند و به همین خاطر آدمهای زیادی دوستشان ندارند. همهمان دستکم یکیدوتا از این جملات را در ذهن داریم. راستش من به خیلی از این کلیشه
از درد سخنگفتن و از درد شنیدن
-
تاریخ: 1399/3/17 ساعت: 6:46
اینروزها بیشتر از همیشه به مردم فکر میکنم؛ به اینکه چقدر شرایط دشوار شده و زندگی دست گذاشته بیخ گلوی همه، اینکه چقدر دردمندیم، دردمند زندگی، عشق، تنهایی و... . حالا این وسط اگر به هر دلیلی مجبور به
دنیای دیوونهها...
-
تاریخ: 1399/3/17 ساعت: 6:46
یک. بارها آمدم بنویسم اما نشد. اینروزها خیلی خستهام. همانقدر که دلم میخواهد از خانه بروم بیرون، همانقدر به ماندن در خانه عادت کردم و تنها چیزی که بین این دو عایدم شده خستگی است؛ خستگی، بیحوصلگی
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست...
-
تاریخ: 1399/3/17 ساعت: 6:46
جلوی آینه میایستم و به خودم نگاه میکنم؛ به چشمهایم، به آثار بیستودو سال زندگی بر چهرهام. در دنیا، لحظات خوبی داشتم، لحظات بد هم؛ خندههای از ته دل، اشکهای داغ، طوفان، آرامش، شبهای آسودگی، شبها
پویش کمکی ازم بر میاد؟
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
میخواستم امروز یک پست ادبی برایتان منتشر کنم که دیدم دکتر صفایینژاد مرا به یک پویش وبلاگی دعوت کرده؛ پویش کمکی از ما بر میاد؟ که بیاییم و به بیان، پیشنهاداتی بدهیم برای رفع مشکلاتش. حالا آمدهام بنو
زندگانی...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
۱. از سوم اسفند که به خانه آمدم تا امروز سعی کردم آدم مسئولیتپذیری باشم و به سلامت خانواده و خودم اهمیت بدهم. چیزی بیشتر از یک ماه است که در خانهام و دیگر جانم به لب رسیده! آنقدر که دیروز نشستم مست
صبح میشه این شب، صبر داشته باش...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
بخواهم منِ اینروزهایم را توصیف کنم جز «خستهٔ دلتنگ» چیز دیگری به ذهنم نمیرسد. صبح به صبح، وقتی چشم باز میکنم خستگی و دلتنگی بههمراه نور خورشید از راه میرسند و دامنشان را روی همهچیز پهن میکنند؛
دردی که مثل خوره روح را میخورد...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
من سر نوشتن خیلی با خودم درگیرم. هربار که شروع به نوشتن داستان میکنم، انگار یک سطل آب یخ روی خودم میریزم. ناامیدی تمام وجودم را در خود مچاله میکند و حس میکنم هرچه رشتهام پنبه شده است. به خودم می
یکجور صندلی داغ شاید!
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
همهاش من از شما سوال میپرسم(در حدی که بخش پرسمان راهانداختهام اینجا)، یکبار هم شما از من بپرسید ببینم چه سوالهایی از حریر در ذهن دارید. :)
ساده باش و باز هم کودک بمان...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
بچه که بودم مثل خیلی از بچههای دیگر، دلم میخواست زودتر بزرگ بشوم. کفشهای تقتقی مامان را میپوشیدم و از اینکه شبیه آدمبزرگها میشدم، حال خجستهای به من دست میداد. عمر این دلخواستن اما کوتاه بو
درخواست کمک و همراهی...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
دیشب بود که فاطمهٔ عزیز به من پیام داد: «سلام حریر خوبی؟ :) میگم میتونی تو وبلاگت یه راهنمایی برای من از مخاطبانت بخوای؟ من دنبال مجموعه عکس مستند-اجتماعی از عکاسان (فرقی نداره ایرانی یا خارجی) هستم
از دسته الهامات واژگانی بر ذهن من...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
روی نیمکت نشستم و نگاهی به ساعت مچیام انداختم. عقربهها چهار و نیم عصر را نشان میدادند و طبق معمول نازنین دیر کرده بود! با کلافگی شالم را مرتب کردم و در پارک چشمی چرخاندم؛ همان مسیر سنگی همیشگی، هما
در مسیر عشق...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
پارهٔ اول. چندروزی میشد که کلافه بودم؛ کلافه از اینکه چرا نمیتوانم داستانم را خوب جمع کنم و پایانش باز و بیسر و ته مانده. بالاخره دیشب وقتی چشمهایم را بستم که بخوابم، ناگهان از عوالم بالا یک پایا
درخت انار پشت پنجره...
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 22:42
کتاب را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن. هنوز چندخط نخواندهام که حواسم از کلمات حسین پاینده جدا میشود و میدود پی خودم. چندروزی است ریههایم حالت عجیبی دارند. نمیتوانم قاطعانه بگویم اما یکچیزی