از رستخیز حوادث کجا رویم؟ - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
میدانی؟ من همیشه خودم را برای اتفاقات غیرمنتظره آماده میکنم؛ همیشه همهٔ سناریوها را پیشتر در ذهنم مرور میکنم تا کمتر از رفتار آدمها حیرتزده شوم و اصلا همین مسئله باعث میشود که کمتر کسی بتواند م
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
آه طفل نازکطبع من... در آن لحظهها که بهدرازای یکعمر بود، چه بر من و تو گذشت؟ خدا میداند. در آن روز غریب چه بر من و تو گذشت؟ خدا میداند. یادت هست؟ دست در دست هم، روی تپه ایستاده بودیم تا بار دیگر
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
همین چندروز پیش یک میز و سه صندلی گذاشتم توی اتاقم. روی یکی از صندلیها خودم نشستم، روی یکی دلم را نشاندم، و روی دیگری عقلم را. نشستیم و ساعتها حرف زدیم؛ از زندگی، از عشق، از منطق، از اهدافمان، آرمان
قرمقات... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
۱. ترم جدید شروع شده و من تازه فهمیدم که چقدر دلم برای دانشکده و کلاسها تنگ شده بود؛ برای این ساختمان سرد دوستداشتنی و آدمهای تویش. سر کلاس که بودیم استاد مثنوی میخواند و من احساس میکردم که هر لح
کرونا - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
برای مقابله با این ویروس بیشعور آدمکش، چیزی به ذهنم نمیرسد جز اینکه به خانواده و دوستان سفارش کنم احتیاط کنند، روزی چندبار دستهایم را بشویم، شبی یکدانه پرتقال بخورم، سعی کنم مواظب خودم باشم و به معنای واقعی کلمه طوری زندگی کنم که انگار هرروز روز آخر عمرم است! :|
چون که اهل قلمیم و باید مفید واقع شویم! - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
خب! بعد از اینکه پرتقال امروزم را خوردم، آمدهام کمی راجعبه کرونا با شما صحبت کنم. البته مطمئنم که شما همهٔ این مطالب را بهتر از من میدانید ولی بیایید بار دیگر مرورشان کنیم و خارج از جو حاکم و حواشی
اول یک سوزن به خودت بزن بعد یک جوالدوز به مسئولین! - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
ما همیشه از مسئولین و دولت و متعلقاتش گلهمندیم اما غافلیم از اینکه این مسئولین هم از خودمان هستند. و حالا ما کهایم؟ ما همانهایی هستیم که در شرایط بحرانی ماسک و الکل و مواد ضدعفونیکننده را احتکار م
تکرار روزهای کروناییات چگونه گذشت... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
بچهها این دختری که توی نقاشی من میبینید، حریر است. حریر اینروزها خودش را در اتاق آبی یواشش قرنطینه کرده؛ لپتاپ را میگذارد روی زانوهایش و فرندز میبیند، کتاب میخواند، دفتر نقاشیاش را خطخطی می
قرنطینه... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
به گمانم کسی که اولینبار سلول انفرادی را در زندان تدارک دید، خوب میدانست آدمی برای زندهماندن، به جهان بیرون از خودش نیاز دارد و تنهاماندن در یک چهاردیواری برایش از هر عذاب و شکنجهای بدتر است. این
برسد به آنسوی کهکشان - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 10:06
سلام! شازدهکوچولوی نازنینم، اگر هنوز توی آن سیارهٔ کوچولو هستی، اگر هنوز موهای طلاییات زیر نور آفتاب میدرخشد و بلدی غشغش بخندی، اگر هنوز مثل نسیم بهار پاک و زیبایی، بدان یکی هست روی زمین که خیلی
سوگواری... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
کلمات گاهی سادهاند اما میتوانند دل را لبریز کنند و چه خوب است که ما اشک را داریم برای آرامکردن دلی که ناگهان لبریز اندوه و شکست میشود.
ما خستهها... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
چه به خوردمان دادهاند که تا این اندازه خستهایم؟ در کار، در درس، در اجتماع، در خانه، در وبلاگ، در خواندن، در نوشتن، در ارتباط با آدمها و... در زندگی! مادربزرگ میگوید: «جوانهای الان از ما پیرزنها
رفیق تازهرسیده... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
وقتی تحویلش گرفتم، احساس عجیبی داشتم. قلبم میتپید؛ انگار کن که رفیق گمشدهام را دیگربار، یافته بودم. روحم نگران بود، روحم لبخند میزد، روحم احساس میکرد از تنهایی درآمده. سر شب، به سراغش رفتم. آرام
بخوانیم به یاد او... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
سکوت - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
هنوز جان ندارم برای نوشتن؛ آه، آه...
روایتی از این چند روز و آنچه بر من گذشت... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
جمعه لحظهٔ شنیدن خبر ساعت، نه و نیم صبح را نشان میداد. با چشمهای خوابآلوده رفتم سراغ گوشیام. سیم شارژر را جدا کردم، به اپن آشپزخانه تکیه دادم و وارد برنامهٔ اینستاگرام شدم. اولین عکسِ جلوی چشمانم
قاصدک، از دورها برایمان حال خوب بیاور... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
کنار مادر قدم برمیداشتم و نگاهم را داده بودم به نوکمدادی زیر پایم. نمیخواستم اطراف را ببینم. هرگوشه عکس یا بنری بود که نگاهکردن بهشان دقمرگم میکرد. من خستهام. من برای همهٔ از دسترفتههای این
سکوت... - تاریخ: 1398/10/25 ساعت: 3:41
چنددقیقهٔ پیش داشتم وبلاگی را میخواندم. نویسندهٔ وبلاگ نوشته بود «وقتی کسی از تو نخواست عقاید و نظراتت را بگویی، چرا میگویی و مینویسی؟» بعد از خواندن این جملات، به فکر فرو رفتم. واقعا چرا باید بنوی
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی... - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:59
تقریبا یک هفته است که وقتی از پشت پنجرههای راهروی خوابگاه به بیرون نگاه میکنم، در دوردست مهای خاکستری میبینم که گاهی محو و کمجان است و گاهی هم مثل امروز پررنگ و وحشی و ناامیدکننده. بعد از دیدن ا
سؤال شمارهٔ چهارده - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:59
بهنظر شما برای بهتر شدن اوضاع فعلی کشور چه باید کرد؟ من و شما چطور میتونیم در بهبود شرایط موثر باشیم؟ سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰، سوال ۱۱، سوال

برچسب‌های مرتبط

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | ماه من | ماه من غصه نخور | ماه من من | ماه منیر | ماه من لیلا فروهر | ماه من چهره برافروز | ماه من غصه چرا | ماه منیر رحیمی | ماه من شعر