آه طفل نازکطبع من... در آن لحظهها که بهدرازای یکعمر بود، چه بر من و تو گذشت؟ خدا میداند. در آن روز غریب چه بر من و تو گذشت؟ خدا میداند. یادت هست؟ دست در دست هم، روی تپه ایستاده بودیم تا بار دیگر طلوع زیبای زندگی را ببینیم. آماده بودیم تا برای پرندگان خوشنوای صبح دست تکان دهیم و مثل همیشه به چمنهای رقصان دشت، سلامی بلندبالا بگوییم. قاصدکها و پروانهها در هوا میجنبیدند و لبخند هنوز روی صورتمان بود، اما... آه! ناگهان آسمان تیرهٔ عزا شد و ابرهای سرخ، آرامشش را بلعیدند. صدای دهشت دشت را بهخاطر داری؟ آن پرندههای خشکیده و سوخته بر زمین را؟ و آن چمنهای آغشته به خون دلمهشده را؟ آن لاشههای آهنین تکهتکه را؟
دستم را فشردی و پیش از آنکه در آغوشت بگیرم دهان کوچکت چشمهٔ خون و خونابه شد. در آغوشت گرفتم اما... دیر بود. چشمهایت داشت روی صورتت میریخت. تو از ترس میلرزیدی و من گریه میکردم؛ بلند، پیوسته، عزادارانه. شیونم در هیاهوی قیامتگونهٔ دشت گم بود. هیچکس مرا نمیشنید، هیچکس حواسش نبود. داشتی از دست میرفتی و من نمیتوانستم کاری بکنم.
آه طفل نازک طبع من... ما قرار گذاشته بودیم هرروز دست در دست هم طلوع زیبای زندگی را تماشا کنیم، برای پرندگان خوشنوای صبح دست تکان دهیم و به چمنهای رقصان دشت، سلامی بلندبالا بگوییم. ما قرار گذاشته بودیم امید را سقف خانهٔ کوچکمان کنیم و در حیاطش، درخت سرو بکاریم اما... آن دشت کو؟ آن خانه کو؟ آن حیاط؟ آن درخت سرو؟ تو کجایی طفل من؟ چشم که باز کردم بادهای بیحیا با خنده، خاکستر دشت و خانه را در هوا میچرخاندند و از تو تنها خونمردههای تنت بود که روی دامن حریرم جا گذاشتی...
پینوشت: که چه دردی دارد، خنجر از دست عزیزان خوردن...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی