جمعه
لحظهٔ شنیدن خبر
ساعت، نه و نیم صبح را نشان میداد. با چشمهای خوابآلوده رفتم سراغ گوشیام. سیم شارژر را جدا کردم، به اپن آشپزخانه تکیه دادم و وارد برنامهٔ اینستاگرام شدم. اولین عکسِ جلوی چشمانم، عکس سردار قاسم سلیمانی بود که فروتنانه ایستاده بود جلوی رهبر و نشان ذوالفقاری دریافت میکرد. لبخند زدم و رفتم سراغ متن پست. لبخندم مُرد. جملهها را خواندم. جملهها را نفهمیدم. دوباره خواندم. «پنتاگون اعلام کرد به دستور رئیس جمهور کشور متمدن، صلحطلب و توسعهیافتهٔ آمریکا، سردار سلیمانی را هزاران کیلومتر دورتر از آمریکا ترور کرده است.» قلبم ایستاد. اخم کردم و با خودم گفتم «این دریوریها چیست که صبح جمعهای مینویسند؟ سردار ترور شده؟ امکان ندارد.» سریع نگاه کردم ببینم این پست را چهکسی منتشر کرده. «صفایینژاد؟ دکتر صفایینژاد اینها را نوشته؟ دکتر صفایینژاد که دروغ نمیگوید هیچوقت. نکند شایعه است؟ یعنی دکتر شایعهها را باور کرده؟» انگشتم را کشیدم روی صفحهٔ گوشی. رفتم پایینتر. باز هم پست سردار، باز هم ترور، باز هم شهادت. با ناباوری نگاه میکردم. «نه! نه! امکان ندارد. دروغ است.» گوگلکروم را باز کردم. سرچ کردم. باز هم همان خبرها. باز هم همه میگفتند سردار ترور شده. یکباره نشستم روی زمین. قلبم ایستاده بود. نفسم حبس شده بود. انگار کن که دنیا روی سرم آوار شده باشد. مغزم نمیتوانست حادثه را حل کند توی خودش. انکار میکرد. «نه! دروغ است. قرار است دو دقیقهٔ دیگر بگویند شایعه بوده. بگویند بَدَلش بوده و خودش سالم و سلامت است. انگشترش را توی انگشتش در بهترین و شایستهترین حالت قرار داده و قرار است باز هم بایستد پشت میکروفون و رجز بخواند که همین یکدانه من برای آمریکا بسام، قرار است باز هم ببینیمش و کیف کنیم و بنازیم به داشتنش.» اشکهایم جوشید. «بگو که تنهایمان نگذاشتهای سردار...»
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی