خرید بک لینک

چه به خوردمان دادهاند که تا این اندازه خستهایم؟ در کار، در درس، در اجتماع، در خانه، در وبلاگ، در خواندن، در نوشتن، در ارتباط با آدمها و... در زندگی! مادربزرگ میگوید: «جوانهای الان از ما پیرزنها و پیرمردها هم خستهترند!» میگوید: «ما همسن شما که بودیم دو بشقاب غذا میخوردیم و از در و دیوار بالا میرفتیم، توی آب سرد رودخانه آبتنی میکردیم و یکعالمه بار جابهجا میکردیم توی خانه و زمین کشاورزی.» مادربزرگ راست میگوید. زندگی آنها زندگی پر جنب و جوشی بود، اما ما انگار شبها که میخوابیم روحمان میرود کارگری! از خواب که بلند میشویم خستهتر از وقتی هستیم که میخواستیم بخوابیم؛ صبحها حوصلهٔ سلامکردن نداریم، اگر مادرمان نباشد از گرسنگی خواهیم مرد چون حوصلهٔ غذادرستکردن نداریم، حوصلهٔ کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش نداریم، حوصلهٔ حرفزدن با آدمها و رفع سوءتفاهمات و کدورتها را نداریم، حوصلهٔ تغییر سرنوشت مضحکمان را نداریم، حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوشکردن به حرف استاد را نداریم، حوصلهٔ بلندشدن از روی تخت و خاموش کردن لامپ را نداریم و... .

همینطور افتادهایم یک گوشه و تا مجبور نباشیم واکنشی از خودمان نشان نمیدهیم، تا در شرف از دست دادن موقعیتها و آدمهای زندگیمان نباشیم، تکان نمیخوریم. اصلا چرا راه دور زندگی را برویم؟ همین وبلاگستان را نگاه کنید. شدهایم یک مشت بلاگر خسته که نه حال نوشتن در وبلاگ داریم نه کامنت گذاشتن و نه حتی حوصلهٔ خواندن وبلاگهای بقیه را! کافی است پستی از بیستخط تجاوز کند تا با یک «اوووو چقدر طولانیه، کی حوصله داره بخونه؟» صفحه را ببندیم و برویم سراغ پستهای سهچهار خطی!

نکند به یک افسردگی دستهجمعی دچاریم؟ آخر یکی از علائم افسردگی هم خستگی مفرط است. بههرحال زندگی این روزها مصداق بارز «هر دم از این باغ بری میرسد» شده و وقتی علاوه بر خوراک و پوشاک و مسکن و هوای نامساعد و خاک حاصلسوز و آب کم، نگران قطعی اینترنت هم هستیم، دیگر حالی به آدم میماند؟ نه والا!


پینوشت اول: البته جسارت به آدمهای پرانرژی و پویا و فعال جمع نمیکنم. این پست صرفا مخصوص ما خستهها نوشته شده.

پینوشت دوم: اینجا کمکم دارد میشود شبیه دفتری که هر شب میرفتم سراغش و فکرها و دغدغههایم را مینوشتم و احساس میکردم دونفریم که داریم باهم حرف میزنیم. البته این شباهت فعلا شصت یا هفتاد درصد است. روزی که به صددرصد برسد برمیگردم به همان دفتر قدیمی.

پینوشت سوم: وقتی گذشته را مرور میکنم به این نتیجه میرسم که هیچ زجری بدتر از پیرشدن نیست. فکرش را بکن! مینشینی روی مبل، ناگهان در خودت فرو میروی، گذشته را مرور میکنی و بابت همهٔ آنروزهای خوب رفته آه میکشی و چون پیری، تعداد آههایت هی بیشتر و بیشتر میشود؛ به اندازهٔ یک عمر!

پینوشت چهارم: اگر قهوه، کاپوچینو و نسکافه نبود، دنیا برایم غیرقابل تحمل میشد خاصّه در زمستان.

پینوشت پنجم: آخر شب، نوشتن تحلیل داستان شیخ صنعان را تمام کردم. خواستم بیایم از شیخ و دختر ترسا و عرفان بگویم اما نشد یا نتوانستم یا حالش را نداشتم. آه! ما خستهها... چه به خوردمان دادهاند که تا این اندازه خستهایم؟ البته نداشتن انگیزه هم بیتاثیر نبود.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

صفحه بندی