خرید بک لینک

وقتی تحویلش گرفتم، احساس عجیبی داشتم. قلبم میتپید؛ انگار کن که رفیق گمشدهام را دیگربار، یافته بودم. روحم نگران بود، روحم لبخند میزد، روحم احساس میکرد از تنهایی درآمده. سر شب، به سراغش رفتم. آرامآرام زیپ کاور را باز کردم و با دیدنش لبهایم شکفت. با احتیاط بیرونش آوردم. در چشمهایم ستارههای دنبالهدار مشغول رفت و آمد بودند. کاسهاش را از نظر گذراندم، دستهاش را، پردههایش را، خرکش را، سیمهایش را. همهچیز دوستداشتنی بود، همهچیز دلبرانه بود. تمامش را با سرانگشتانم لمس کردم؛ آرام آرام. گویی زمان ایستاده بود. روحم لبخند میزد، روحم احساس میکرد از تنهایی درآمده و من... من به این فکر میکردم که اگر همهچیز خوب پیش برود قرار است چه لحظات زیبایی را با او بگذرانم؛ با شیدا، سهتار زیبایم.


پینوشت اول: آن اولین درآمد را یادتان هست دیگر؟ باخودم گفتم بیا یکچیزی بخریم که بماند برایمان و این شد که مبلغی رویش گذاشتم و شیدا را خریدم.

پینوشت دوم: زندگی بدون هنر، سوءتفاهمی بیش نیست.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 دی 1398 ساعت: 3:41

صفحه بندی