گشتهام در جهان و آخر کار/ دلبری برگزیدهام که مپرس! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:57
هوا تاریک بود و من بعد از ساعت تأخیر رسیدم خوابگاه. رانندهٔ ترمینال، ماشین را نگه داشت تا مدارکم را به نگهبانی نشان دهم. بلیط و کارت دانشجویی بهدست وارد اتاقک نگهبانی شدم و سلام کردم. آقای نگهبان جو
درختان تو را میسرایند... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:57
من اما پاییز را نه فصل خشکیدن برگها میدانم نه عریانی تلخ درختان و نه فصلی آکنده از غم و اندوه و دلتنگی. پاییز برای من شعری است عاشقانه با تکبیتهایی رنگین و زیبا که درختان آن را میسرایند...
دارم جلوی چشمانتان قد میکشم... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:57
تازه از یک پیادهروی کوتاه پاییزه، برگشته بودم. اتاق غرق در سکوت بود اما هنوز صدای خشخش برگها و دکلمهٔ شاملو توی سرم میچرخید. «درخت با جنگل سخن میگوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من باتو سخن
ماییم و تو ای جان که جگرگوشهٔ مایی... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:57
ادبیات آرامآرام دارد همهٔ زندگیام را درگیر خودش میکند. دارد همهچیز را کنار میزند و دامنش را بیشتر روی فرش حیاتم پهن میکند. چشمم را که دور میبیند گوشههای دامنش را میکشد جلوتر. به اتاقم که فکر
گمگشته بهاران... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:57
ناهار را که خوردم، دراز کشیدم روی روفرشی سرمهایرنگ اتاق. نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و نوازشش میکرد. خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و ساختمانهای سرد آنسوی پنجره و خسته از شنی
زمستان است... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
و عاقبت، همهچیز فروکش خواهد کرد. صبح دیگری آغاز میشود، پیرمرد نانخشکی چرخدستیاش را روی خیابانهای آسفالتشدهٔ شهر میکشد، پسرک خردسالی با لباسهای چرکگرفته تا کمر خم میشود درون سطل زباله برای
رویای دیروز، واقعیت امروز... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
دو شب پیش، «عاشق بارون» این عکس را برایم فرستاد. به تاریخ کامنت نگاه کردم؛ تاریخ روزهای پیشدانشگاهی و در تلاطم کنکور دستوپازدن! لبخند شدم بهیاد روزهایی که خوب یا بد، گذشت. و امروز, صبح وقتی در کلا
مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا میمیرم... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
نباید دلتنگت باشم اما هستم، نباید به چشمانت فکر کنم اما میکنم، نباید آهنگ صدایت را بهیاد بیاورم اما میآورم، نباید لبخندت گاه و بیگاه جلوی چشمانم جان بگیرد اما میگیرد. چرا اینگونه زندهای در من
شبهای بلند پاییز... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
نشستهام روی تخت و خم شدهام روی لپتاپ تا کار ویرایشی را که باید چندروز دیگر تحویل بدهم، تمام کنم. صدای تق و تق فشردن دکمههای صفحهکلیدِ لپتاپ در صدای سوزناک سید علیاصغر کردستانی و آهنگ کردی و که
سؤال شمارهٔ سیزده - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
آیا شما به همهٔ علایق و سلایق و نظرها و اعتقادات احترام میذارید؟ چرا؟ سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰، سوال ۱۱، سوال ۱۲.
آرامش نسبی درون... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
حال عجیبی است؛ شاید هم خوب. مدتی است درگیر یک آرامش, درونیام و کم پیش میآید چیزی عمیقاً تکانم بدهد. شاید هم بیتفاوتی است؛ نمیدانم! هرچه هست آرامم کرده. کارهای روزمرهام را انجام میدهم؛ غذا میخورم
به قیافهام نمیخورد اما... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
همیشه دلم میخواست مشتری ثابت یک چایخانه، قهوهخانه، دیزیسرا یا جگرکی باشم؛ نه از این امروزیها که همهجایشان برق میزند و باید مراتب خانمبودن و آقابودن را درشان رعایت کنی، نه! از آن قدیمیهای رنج
بیش از اینهایی تو ای انسان... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
وقتی مربی گفت وزنههای پنجکیلویی بردار، چشمهایم گرد شد. نگاه قهوهای روشنش را ریخت توی چشمهایم و گفت: «میتونی تو!» گفتم: «دوتا وزنهٔ پنجکیلویی؟ فکر نکنم بتونمها.» کوتاه آمد و گفت: «بدنت قویه، م
بازآمدنت نیست؛ چو رفتی، رفتی... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
نام خیام را اکثرمان شنیدهایم و میدانیم که دستی بر سرودن رباعی داشت. بسیاری از رباعیاتش هنوز هم زنده است و بر زبان اهل ادب، جاری. سادگی و شیرینی کلامش آدم را با اشعارش همراه میکند و گاه، بیخیالی و
پَستی! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:11
روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و چشمهایم بسته بود. میخواستم بخوابم اما صدای پسر جوانی که پشت سرم نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد، اجازهٔ خوابیدن بهمن نمیداد. صدایش آنقدری بلند بود که من و چندنفر
کمی هم از زندگی بنویسم؛ خودمانیتر! - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
۱. دید و بازدیدهای عید هرسال کمتر میشود. نمیدانم از اینکه میهمانهای زیادی نمیآیند و از پذیراییشان معاف میشوم خوشحال باشم یا از اینکه دیگر مثل قدیم عیدها پرشور نیست، دلم بگیرد. ۲. بالاخره مقاومت
ای وای مادرم؛ ای وای وطنم... - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
اولسخن: اینها همه عذاب الهی است!!! تصویر ۱، گلستان باشد قبول! ایران غرق آلودگیست. دزدی و خیانت و کثافت از سر و رویش میبارد. خبرهایی که از فساد مردم و خانوادهها و ادارات و فلانها و بهمانها میرس
کیارش - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
دوستش داشتم و... نه! دوستداشتن نبود؛ جنون بود. عاشقش بودم! عاشقش بودم و لحظاتی که با او میگذشت برایم شیرینترین لحظات عمر بود. زمان کنار او بهسرعت سپری میشد. مخصوصا شبها، شبها، شبها! به خودمان
سوال شمارهٔ هفت - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
اینبار میخوام چندتا سوال بپرسم که در واقع از یک موضوع واحد سرچشمه میگیرن. ۱. تعریفتون از دوستی و رفاقت چیه؟ ۲. از نظر شما مهمترین معیار یک رابطهٔ دوستانه چیه؟ ۳. وقتی با کسی دوست هستید انتظارات
گوش کن، درختان صدایت میزنند... - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
گفتم «آقا دیگه با من کاری نداشته باشین، میخوام بخوابم.» و بعد دراز کشیدم. پای راست را روی پای چپ گذاشتم و دستانم را زیر سر و چشمانم را بستم. نسیم بهار به آرامی صورتم را نوازش میکرد و میان مژههایم

برچسب‌های مرتبط

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | ماه من | ماه من غصه نخور | ماه من من | ماه منیر | ماه من لیلا فروهر | ماه من چهره برافروز | ماه من غصه چرا | ماه منیر رحیمی | ماه من شعر