زنگ فارسی، جلسهٔ هفتم: نگارش صحیح همزه. - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
[ نگارش, صحیح, نشانهٔ همزه, چگونه است؟] (قسمت اول) ادامه مطلب
نُه نُه! - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
چه خبر است این روزها؟ چرا همهمان دست به دست هم دادهایم که گند بزنیم توی دنیا؟ چرا هی دل میشکنیم؟ چرا جواب خوبی را با دلشکستن میدهیم؟ چرا اخموییم؟ چرا رفتهایم روی حالت «سینکنندهٔ جوابندهنده»؟ چ
همهٔ اینها به کنار دلمون هم تنگه! - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
مدتی است نمیتوانم درست بخوابم و صدای پای مورچه هم بیدارم میکند، امتحانات میانترم شروع شده، مقالهام را ننوشتهام، طرح داستانی که به ذهنم آمده را هی پشت گوش میاندازم که نبینمش و سرم گرم آن و غافل ا
جهان با عینک رمان - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
یک صداهایی به گوشم خورد که خواب را از سرم پراند. وقتی چشمهام را به زور باز کردم و نشستم، دیدم برّه از تو جعبهاش درآمده و همینطور بالا و پایین میپرد. گفتم: «دِ! چهکار میکنی؟ اخترک به این کوچکی را
این حلقه به دست من و تو میآید... - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
چشمانم را میبندم و نفس میکشم؛ عمیق. این هوا سراسر عطر مردانهٔ تو را دارد، این هوا سراسر عطر حضور تو را دارد، این هوا عجیب نفسکشیدن دارد. و من... آغاز میکنم غزلم را بهنام تو؛ بهنام تویی که از پس
یک شب بارانی در روستا... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
دیگ بزرگ شلهزرد یک گوشهٔ هال روی اجاق است و عطر گلاب و زعفران همهجا را برداشته. خانمها نشستهاند دور خانه و سورهٔ الرحمن میخوانند. تعدادشان از ده تجاوز نمیکند و هر چند دقیقه یکبار همگی با هم زمز
این به مثابه یک انقلاب است - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست، مشکل نشیند... «طبیب اصفهانی»
چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
سرم روی تخت بود؛ وارونه. میخواستم خون به مغزم برسد. لبهایم را از هم باز کرده بودم و با دهان نفس میکشیدم. حسی شبیه معلق بودن در فضا داشتم و چشمانم خیره به جای خالی نگینهای افتادهٔ درِ کمد بود. ماد
غصه نخور زندگی رنگارنگه/ یه وقتهایی دور شدن هم قشنگه - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
صبح بود و جاده چالوس را با مهستی و هایده میگذراندیم. در کاپشنم فرو رفته بودم و خیره به زیباییهای اطراف، به این فکر میکردم که چقدر دلم میخواهد برگردم به دههٔ هفتاد؛ به روزهایی که با عمو و عمه پوستر
باب برزویهٔ طبیب - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
پوشیده نماند که علم طبّ نزدیک همهٔ خردمندان و در تمامی دینها ستودهاست. و در کُتُب طبّ آوردهاند که فاضلتر اَطِبّا آن است که بر معالجت۱ از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمتِ۲ این سیرتْ۳ نصیب
یه خونه که اندازهٔ دستهامونه/ که گوشهکنارش پر از عکسهامونه... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
عشق مگر چیز پیچیدهایست؟ از من بپرسی میگویم نه! همین که یک من باشد و یک تو و شبهای بلند پاییز کافیست؛ که جورابهای بلندمان را بپوشیم، پلیورهای گل و گشاد را هم. بنشینیم جلوی تلوزیون و نسکافه بخوریم و فیلمهای خارجی ببینیم. من سر بگذارم روی شانهٔ تو و تو سر بر موهای من. عشق را باید در همین لحظههای کوچک ج...
روز جهانی مهربونی :) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
مهربان باش، شاید فردایی نباشد...
بیست سالگی... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
چند روز پیش از واقعه: از دبیرخونه زنگ زدن گفتن خانوم حریرستونی براتون بستهٔ پستی اومده. شمال بودم. و یکشنبهٔ هفتهٔ بعدش رفتم و بسته رو گرفتم؛ یه بستهٔ پستی دوستداشتنیِ پاییزی. وقتی رفتم تو اتاق و باز
تو چراغ خود بیفروز... - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
اینجا هوایش سرد است؛ خیلی سرد. راهروها دلگیرند و پلهها یخ! ملال میآورَد با خودش این آپارتمان. هیچچیز ویژه و گرمی ندارد برای دلبستن؛ مگر درختان حیاطش. امروز صبح صدای باران میآمد و همهجا نمناک بود
کمی دوستانهتر! - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:05
۱. آشپزی گرچه شیرین است اما پیوسته انجام دادنش بس ملالآور و دهان صافکن است بدین شکل که هنوز لقمهٔ آخر ناهار را نخورده باید فکر کنی که برای شام چه تدارک ببینی و هنوز شام را تمام نکرده باید فکر صبحانه
یا رفیق من لا رفیق له... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
نشستهام توی اتاق. صدای مامان و آقای توی تلوزیون میآید که جوشن کبیر میخوانند. بغضی روی دلم جا خوش کرده و گلویم سنگین است. دارم فکر میکنم این همه سال شبهای قدر اشک ریختیم و دعا خواندیم و توبه کردیم که چه؟ نه آدم شدیم و نه از کارهایمان دست کشیدیم. دعاها را خواندیم و استغفارها را کردیم و بعد از چند روز ...
پانزده دلیل کوچک شادی... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
مهدیس عزیز لطف کرد و من رو به چالشی دعوت کرد. دیر شد ولی چون قول دادم باید پست میذاشتم. دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است و این حرفها دیگه! :دی پونزده دلیل کوچیک که باعث خوشحال شدنم میشن: ۱. گشت و گذار تو طبیعت؛ دریا و جنگل و کوه. ۲. نوشتن یه داستان یا شعر خوب. ۳. محکم بغل کردن کسانی که دوستشون دارم...
زنگ فارسی؛ جلسهٔ اول: مقدمه و توضیح. - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
از آنجا که مطالعهٔ کتب مختلف، پیرامون «نگارش صحیح خط فارسی» برای همه ممکن نیست و خواندن یکبارهٔ حجم زیاد قواعد و ضوابط آن از حوصله خارج است، تصمیم گرفتم به عنوان عضو کوچک و نوپایی از خانوادهٔ بزرگ «زبان و ادبیات فارسی» قدمی در مسیر گسترش درستنویسی بردارم و سلسلهپستهایی با عنوان «زنگ فارسی» برای شما ...
وقتی دلبر میخنده! - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
خندهٔ گرمی کرد و این خندهٔ او میتوانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا میتوانستند او را ببینند، در یک آن، همهٔ جنگها، خصومتها و دشمنیهای روی کرهٔ زمین از بین میرفت یا دستکم یک آتشبس بسیار طولانی اعلام میشد. دختر پرتقالی، یوستاین گاردر
جام جهانی چشمهات! - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
در آغوشم میگیری؛ سخت و مردانه. دلم میلرزد؛ یکریز و عاشقانه و زنانه. میگویم: «هستی؟» میگویی: «هستم.» میگویم: «تا کجا؟» میگویی: «تا ندارد.» میگویم: «این حرفها مال شاعرمسلکهاست؛ مال آدمهای پروانهای.» میخندی و میگویی: «یعنی خودت؟» میگویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوستداشتنی «تا» دارد.» سرت را ب...

برچسب‌های مرتبط

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | ماه من | ماه من غصه نخور | ماه من من | ماه منیر | ماه من لیلا فروهر | ماه من چهره برافروز | ماه من غصه چرا | ماه منیر رحیمی | ماه من شعر