اینجا هوایش سرد است؛ خیلی سرد. راهروها دلگیرند و پلهها یخ! ملال میآورَد با خودش این آپارتمان. هیچچیز ویژه و گرمی ندارد برای دلبستن؛ مگر درختان حیاطش. امروز صبح صدای باران میآمد و همهجا نمناک بود. به یاد آوردم سرزمین سبزم را. دلتنگ شدم. و اجازه دادم سیمین غانم صدایش را در کوچهکوچهٔ ذهنم بدواند: «من از اون آسمون آبی میخوام/ من از اون شبهای مهتابی میخوام/ دلم از خاطرههای بد جدا/ من از اون وقتهای بیتابی میخوام» نگاهی به آسمان سربیرنگ انداختم. آهنگِ غمانگیز اما حالخوبکنی بود. با خودم زمزمه کردم «به غم دامنزدن دیوانگیست؛ که دل به سرما میمیرد و باید گرم نگهش داشت.» از روی تخت بلند شدم و بخاری برقی را روشن کردم. اتاق گرمتر و هوا مطلوبتر شد. «من میخوام یه دسته گل به آب بدم/ آرزوهام رو به یک حباب بدم/ سیبی از شاخهٔ حسرت بچینم/ بندازم رو آسمون و تاب بدم» برای خودم و هماتاقی چای دم کردم. عسل کوهستانیِ شمال یار پاییز و زمستان من است. عطر چای و عسل مشامم را پر کرد. یک قلپ نوشیدم. مایع گرم و شیرین انگار راه به قلبم باز کرده بود. چشمانم را بستم تا در جان جاری شدنش را بهتر حس کنم. «گل ایوون بهاره دل من/ یه بیابون لالهزاره دل من». هماتاقی صدایم زد و گفت: «حریر، حریر، بدو بیا». نگاهش کردم و رفتم جایی که ایستاده بود؛ کنار پنجره. رد انگشت اشارهاش را گرفتم. جانم! دو قمری روی شاخهٔ لخت کاج نشسته بودند؛ پفکرده و چسبیده به هم و عاشقانه. «من از اون آسمون آبی میخوام/ من از اون شبهای مهتابی میخوام/ دلم از خاطرههای بد جدا/ من از اون وقتهای بیتابی میخوام» لبخند زدم. کمی نگاهشان کردم و دوباره رفتم سراغ چایِ عسلی خودم. در دل گفتم: «به هرحال هرکسی دلش به چیزی گرم است؛ دل آن دوتا به هم، دل من به چای و دل سیمین به معشوقش.»
« مثل یک دستهگل اقاقیا/ دلم آواز میکنه بیا بیا/ تو میری پشت علفها گم میشی/ من میمونم و گل اقاقیا».
پینوشت اول: تو دلت به چه گرم است رفیق؟
پینوشت دوم: آهنگ شاید به حال و هوای پست نیاید اما لحظهها را همانطور که بود، نوشتم.
بشنوید:
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی