نشستهام توی اتاق. صدای مامان و آقای توی تلوزیون میآید که جوشن کبیر میخوانند. بغضی روی دلم جا خوش کرده و گلویم سنگین است. دارم فکر میکنم این همه سال شبهای قدر اشک ریختیم و دعا خواندیم و توبه کردیم که چه؟ نه آدم شدیم و نه از کارهایمان دست کشیدیم. دعاها را خواندیم و استغفارها را کردیم و بعد از چند روز فراموشمان شد. شدیم همان آدم سابق با همان نقاط تاریک زشت درونمان و آب از آب تکان نخورد. هزار غلط اضافه را تکرار کردیم، دروغ گفتیم، غیبت کردیم، گند زدیم و... . اگر قرار است همانی که بودیم باشیم، این گریهزاریها و توبهکردنها چه سودی دارد؟ چرا فقط همین چند شب یادمان میافتد خدا داریم؟ چرا همین چند شب که یادمان میافتد خدا داریم، فقط ازش چیز میز میخواهیم؟ هم ما را ببخشد، هم دعای فک و فامیل و دوست و آشنا را مستجاب کند، هم به مشکلات ما و مملکت و جهان رسیدگی کند و... . چرا؟ اصلا چرا این خدا از دست ما خسته نمیشود؟
پینوشت: البته که این شبها ارزشمند است. عبادتهایتان قبول درگاه حق. ما را هم بابت کارهای کرده و نکرده حلال کنید. التماس دعا...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی