خرید بک لینک

یک صداهایی به گوشم خورد که خواب را از سرم پراند. وقتی چشمهام را به زور باز کردم و نشستم، دیدم برّه از تو جعبهاش درآمده و همینطور بالا و پایین میپرد. گفتم: «دِ! چهکار میکنی؟ اخترک به این کوچکی را گذاشتهای رو سرت.» اما او هیچ جوابی نداد و بازهم بالا و پایین پرید. به گلم چشم دوختم که چپچپ بهش نگاه میکرد؛ با آن گلبرگهای تک و چهارتا خار پرپرک. غش غش خندیدم و از جا جستم. بره را بغل کردم و گفتم: «دو دقیقه بنشین. همهاش تقصیر دوست زمینی من است که تو را بازیگوش کشیده.» آرام گرفت. گلم چینی به چانه داد و روش را برگرداند و زیر لب گفت: «انگاری من نبودم، که برداشته این را آورده اینجا!» بعد بغ کرد و دیگر هیچی نگفت. از وقتی برگشتم باهام حرف نزده. اول که آمدم گل از گلش شکفت اما تا دید یک برّه با خودم آوردم برگهاش را جمع کرد و هرچه باهاش حرف زدم، لام تا کام جوابم را نداد. دلم از حرفنزدنش حسابی غصهدار شده بود.

کمی از علفها و گلهای یک روزهٔ اخترکم را به بره دادم و سرش گرم شد و من بعد از نظافت خود، شروع کردم به تمیز کردن اخترک. میدانید دیگر؟ این یک امر انضباطیست. حین کار تو نخ گلم بودم و زیرزیرکی نگاهش میکردم که مثل همیشه لطیف و ساده و بیشیلهپیله بود و البته بغ کرده! با خودم گفتم: «عیبی ندارد. او عطرآگینم میکند، دلم را روشن میکند. حالا دیگر خام نیستم و راه دوستداشتنش را میدانم و نباید ازش بگریزم. آدم وقتی چیزی را اهلی میکند باید پای همهچیزش بنشیند حتی پای هیچی نگفتنهاش.»

بعد از ریشهکنکردن بائوبابها و دودهگیری آتشفشانهای روشن و یکدانه آتشفشان خاموشم، گرفتم کنار گلم نشستم. بهش گفتم: «هنوز هم نمیخواهی هیچی بگویی؟» تکانی خورد و جوابم را نداد. گفتم: «میدانی عزیزکوچولو؟ من ازت ناراحت نمیشوم. این آدم بزرگها هستند که اگر کسی هی جوابشان را ندهد، دلشان میگیرد و ولش میکنند، ما بچهها اینجور کارها را نمیپسندیم؛ مخصوصا وقتی پای تنها گلمان در میان است.» بعد ساکت شدم. البته کمی هم دلم گرفته بود. به هرحال من توی دنیا فقط یک گل داشتم و او هم جوابم را نمیداد. دوباره به حرف آمدم: «میآیی باهم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم؟» نگاهی بهم انداخت. میدانست وقتی آدم دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.


این تلاش من بود برای دیدن جهان, از نگاه شازدهکوچولوی قصهٔ شازدهکوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری. اگر این کتاب را نخواندهاید طبیعی است که از پست سر در نیاورید. ؛)

و این یک چالش است و غمی عزیز دعوتم کرد برای نوشتن. میدانم گفته رمان,، ولی من هنوز شخصیت خیلی محبوبم را از بین رمانها پیدا نکردم و تصمیم گرفتم از پسرکوچولوی موطلایی و نازنینم بنویسم که همهجوره عزیزدل من است. :)

به رسم همهٔ چالشها من هم دعوت میکنم از آقاگل و سلوچ و حنانه! :)

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

صفحه بندی