در آغوشم میگیری؛ سخت و مردانه. دلم میلرزد؛ یکریز و عاشقانه و زنانه. میگویم: «هستی؟» میگویی: «هستم.» میگویم: «تا کجا؟» میگویی: «تا ندارد.» میگویم: «این حرفها مال شاعرمسلکهاست؛ مال آدمهای پروانهای.» میخندی و میگویی: «یعنی خودت؟» میگویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوستداشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب میبری. در چشمان دریاییات طوفان است. خیره میشوم به نینی لرزان چشمهایت، خیره میشوی به قهوهٔ گرم چشمهایم. میگویی: «یعنی بعدِ من میروی با...» گوشهٔ لبم را میگزم و با انگشت اشاره، مهر سکوت میزنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه میزنم به گوشهٔ پلکهایت و نجوا میکنم: «آنچه مرا زنده نگه میدارد، هوا نیست؛ نفسهای توست مرد من.» و ضربآهنگ قلبت بالا میگیرد. لبخند میزنم، لبخند میزنی. دریا آرام گرفته. میگویم: «فوتبال امروز فراموشت نشود.» میگویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بیرحمانه خودت را گل کردهای و حالا پیروز میدانی.» میخندم و لبخند روی صورتت عمیق میشود. توی دلم میگویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باختهام.»
:: این یک چالش است.
:: ممنون از آووکادوی عزیز و دعوتاش.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی