فهم هم دُرّ گرانیست، ورا خرج کنیم... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
میتوانم الان مثل یک کیسهٔ پر از حرف و فحش و انتقاد بترکم و از مدیریت خوابگاه و وضعیت خوابگاه و درخواست خوابگاه و هزار کوفت و مرض خوابگاه بگویم و سراپایشان را گلمالی کنم اما... اما نه! میخواهم از یک چیز مهمتر بگویم؛ اینکه اگر خوابگاهی هستید و میخواهید در ترم جدید با دوستجانهایتان اتاق بگیرید به هماتا...
زنگ فارسی؛ جلسهٔ دوم: فاصله و نیمفاصله در خط فارسی - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
بخش اول: توضیحاتی پیرو پست قبل یک: میخواستم پستها رو با همون لحن و زبان پست قبل بنویسم اما پشیمون شدم؛ چون میشه مثل مباحث خشک کتاب درسی و حوصلهاتون سر میره. از این به بعدش رو به زبان محاوره و با لحنی صمیمیتر ادامه میدیم. ؛) دو: پستهای من توضیح کامل و جامع از مباحثی که گفته میشه نیست؛ یه توضیح خلاصهو...
مبارکتون باشه این شادیها... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
عجب هوایی دارد امشب! پنجره را باز گذاشتهام و نسیم شبانهٔ بهاری سرخوش از این فرصت طلایی، گاه و بیگاه سرک میکشد توی اتاق. بازیاش گرفته انگار! میچرخد و برگهای زردِ روی دیوار را تکان میدهد، پشهها را هل میدهد به اینطرف و آنطرف، بعد به شیطنتهایش میخندد و از پنجره میزند بیرون و چند دقیقه بعد دوباره میآید. ...
ما دخترها بینظیریم! :)) - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
اولی: دیگه بسه خب! پاشو. چقدر میخوابی؟ دومی: یعنی من حق ندارم دوساعت بعدازظهر بخوابم؟ اولی: همونقدر که تو حق داری از این اتاق استفاده کنی من هم دارم. بهخاطر خواب تو الان یه ساعته تو این گرما تو آشپزخونهام و دارم میرقصم. جونم در اومد. دیروز هم نتونستم برقصم امروز هم که اینطور. بسه دیگه! دومی: یعنی ال...
پست موقت فاقد محتوا! - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
حس دلتنگی عمیقی نسبت به شماها دارم؛ نسبت به همهٔ کسانی که از ابتدای آباندخت تا امروز حریربانو با من بودهاند، نسبت به کسانی که خیلی وقت است خاموشاند، نسبت به تو؛ تویی که داری واژههای افسارگسیختهٔ از دل برآمدهام را میخوانی و میرسی به این نقطه.
دورهمی وبلاگی، قسمت اول: رادیوبلاگیها - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
پیشنوشت: تصمیم گرفتهبودم چیز زیادی از دو دورهمیای که رفتم ننویسم و به چند خط اکتفا کنم اما بعد پشیمون شدم و با خودم گفتم بد نیست کمی از حس و حال خوبی که داشتیم رو به شما هم برسونم. پس با لبخند مینویسم، با لبخند بخونین. :) ادامه مطلب
دورهمی وبلاگی، قسمت دوم: دِدونک! - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
اعتقادی به بیاتشدن چیزها ندارم؛ مثلا روایت لحظات شیرین زندگی! اینها مگر بیات شدنی است؟ مگر میشود ننوشت؟ باید نوشت حتی اگر دیر شدهباشد. باید زنده نگه داشت؛ تمام لبخندها را، صداها را، نگاهها را. ادامه مطلب
شاعر ماه و ماهی... - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
امروز مردی را دیدم که در چشمانش ردی از کوچهباغهای نشابور بود. خوش به حال بوتهی یاسی که در ایوان توست میتواند هر زمان دلتنگ شد بویت کند (علیرضا بدیع)
از جان طمع بریدن، آسان بود ولیکن/ از دوستان جانی، مشکل توان بریدن - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
ایستگاه متروی چیتگر/ کجایی؟/دیدمت دیدمت. میام اون ور/ بغل/ چی؟ از ۹ اینجایی؟ چقدر زووود/ کشک سابیدم واسش/ خنده/ قطار/ نگاه نکن ببینیم میشناستمون/ مانتو لیمویی/ جیغ و بغل دوتاشون/ دختر این چقدر صمیمی و دوستداشتنیه/ بغل/ عکس/ اینجا سرویس نداره؟/ شال زرشکی/ داشتیم برمیگشتیم/ عه! سلاااام(لبخند گنده)/ چه...
گلو پر درد و در سر شور این دیوانهبازیها! - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
درمانده و آشفته و مایوس و ملولم چون چلچلهای خیره به خاکستر یک باغ... حریر عنوان: شاعربازی درآوردنهایم را میگویم.
روی ماه خداوند را ببوس - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبهٔ در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونههای من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آنجا چهقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب...
تنهایی مردت میکنه... - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
با صدای هشدار گوشی هماتاقی از خواب بیدار شدم. پلکهایم سنگین بود. به سختی از هم جدایشان کردم و نگاهی به ساعت انداختم. عقربهها گرچه میدویدند اما هنوز به عدد نُه نرسیدهبودند. آهی کشیدم و با اولین فرو بردن آب دهان، دنیا روی سرم آوار شد. گلویم به شکل عجیبی سوخت؛ تو گویی که کسی با چاقو خطخطیاش کردهباشد و ...
پرسه در کوچهپسکوچههای تاریخ... - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
یک. خواب ماندیم وبه جای ساعت هفت، ساعت نُه به سمت مترو حرکت کردیم. بعدتر داشتیم میگفتیم خدایا شکرت که خواب ماندیم. دو. بلیتها در دستهایمان بود و ذوق دیدن موزه در دلهایمان. ما با پنج هزار تومان تعدادی از آثار موزه لوور را در موزه ملی ایران دیدیم و لذت بردیم؛ شما هم بروید ببینید و لذت ببرید. سه. داشتم...
یکم هم شور پستهای دانشگاهی رو در بیاریم :) - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
بحث شعر جوششی و کوششی بود؛ شهود و تلاش. داشتم نظرم رو میگفتم و اینکه شعر باید اول به سراغت بیاد تا تو ادامه بدیش، که شعری که به زور بگی هیچوقت به پای شعری که خودش میاد نمیرسه و البته به قول علیرضا بدیع شعر اولش جوششه و بعد کوشش شاعر تا خوب درش بیاره و... . استاد گفت: 《درسته. تو مثل شاعرها حرف میزنیه...
آمدی یوسف گمگشته به کنعان؛ درود! - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 6:55
هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمیتوانم؛ نمیتوانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچهی فاصلهها گذشتی و حالا در مرکزیترین نقطهی آغوشم به خواب رفتهای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظهی باشکوه را که ...
دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند، زاویهی دوم: او یک تکنام تکین تعین نایافته است! - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
بله بچههای گلم این هولدن قصهی ما که به گفتهی خودش و دیگر رسانهها، شهیرترین بلاگر عصر حاضر، تک، بیبدیل، خوشتیپ، خفن، هدستشناس، هدستباز، هدستدوست، باکمالات، جنتلمن، خوشسخن، مجرد و تاکید میکنم مجرد...مُج...جَر...جَر... عه! چی شد؟ آقا صدا میرسه؟ (و دو ضربه به میکروفون میزند) اهم اهم...داشتم میگفتم، مجرد...
اندراحوالات بزرگ شدن - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
بزرگ شدن فقط آنجایش که رفقا یکییکی شوهر میکنند و آدم حس تنهاییاش میگیرد که: ای بابا! فلانی هم شوهر کرد رفت؟ :/ پن: اگر امکان بازگشت به کودکی به شما داده شود حاضرید برگردید؟ چرا؟ :)
برنامهی آهسته و پیوستهی به گند کشیدن زبان فارسی - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
دوست عزیز، بله شما، شمایی که هر وقت میخواهی در وصف یارت شعر و جملات قصار بنویسی، به جای "تو" مینویسی "تُ" یا "طُ"، بدان و آگاه باش که این حرکت نه تنها شاعرانه و خاص و خفن نیست که خیلی هم مسخره و بچگانه است. سواد "تو" نوشتن را نداری؟ اگر داری چرا درست نمینویسی؟ جریان هکسره بس نبود؟ سلام خوبی را "س خ"...
باهاردشت... - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
نشستهام توی ایستگاه و هرچند دقیقه یکبار حواسم پرت قطارهایی میشود که میآیند و به سرعت از مقابل دیدگانم میگریزند. نه تنها قطارها که مردم هم عجله دارند؛ مردمی که چمدان به دست سراسیمه به این سو و آنسو میروند و خدا میداند در دلشان چه میگذرد. من اما ز غوغای جهان فارغ، ساکت و آرام نشستهام روی یکی از صندلیه...
مجبوریم برویم سراغ فیلمها و کتابهایمان دیگر! :/ - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
یعنی من نباید یک رفیق پایه با علایق مشترک و در دسترس داشتهباشم که فردا دستش را بگیرم ببرمش پارک جنگلی و هی جنگل را متر کنیم و هی جاهای جدید و زیبا کشف کنیم و خوش بگذرانیم؟ یعنی من نباید یک رفیق پایه با علایق مشترک و در دسترس داشتهباشم که بینمان تعارفهای مسخره و حالبههمزن نباشد و بشود به دور از "کلاس...

برچسب‌های مرتبط

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | ماه من | ماه من غصه نخور | ماه من من | ماه منیر | ماه من لیلا فروهر | ماه من چهره برافروز | ماه من غصه چرا | ماه منیر رحیمی | ماه من شعر