میتوانم الان مثل یک کیسهٔ پر از حرف و فحش و انتقاد بترکم و از مدیریت خوابگاه و وضعیت خوابگاه و درخواست خوابگاه و هزار کوفت و مرض خوابگاه بگویم و سراپایشان را گلمالی کنم اما... اما نه! میخواهم از یک چیز مهمتر بگویم؛ اینکه اگر خوابگاهی هستید و میخواهید در ترم جدید با دوستجانهایتان اتاق بگیرید به هماتاقیتان بگویید. مثل آن بزرگوار پشیمن و دوستداشتنیِ مفید عمل نکنید که هماتاقتیتان یک ساعت قبل از زمان انتخاب اتاقها، از زبان یکنفر دیگر بشنود که میخواهید بروید و حالا که یکییکی اتاقها دارند پر میشوند او ماندهباشد و حوضش و چون هماتاقی ندارد نتواند اتاق بگیرد.
:: خب! به نظرتان اگر اتاق دونفره گیر نیاوردم سه نفره بگیرم؟ بگذارم کابوس مشترکشدن زندگی با دیگران ادامه پیدا کند؟ چه کنم؟
:: خدایا ما اگر میدانستیم خوابگاه و دانشگاه اینقدر دنگ و فنگ دارد میرفتیم مزدوج میشدیم اصلا! :|
:: امروز که داشتم توی ساختمان مرکزی از این اتاق به آن اتاق و این طبقه به آن طبقه میرفتم تا کارهای تسویه حساب و انصراف بیتا را انجام دهم، امروز که حین انجام کارهای او، دلم شور خوابگاه و اتاق و هماتاقی را میزد، امروز که شانههای روحم عجیب خستهبود، ناگهان یک گوشه ایستادم، توی خودم فرو رفتم، بعد دلم برای خودم سوخت بابت خیلی چیزها...
:: فکر کنم لازم است بگویم التماس دعا... :)
پینوشت: وقتی روی تخت دراز میکشی و زانوهایت را جمع میکنی و ناامیدی، وقتی کاری از دستت برنمیآید و با نگاهی خالی خیره به نقش کاغذهای روی کمدی، وقتی حس میکنی ظلمات دنیایت را گرفته، درست توی همچین لحظهای، ناگهان نوری نمایان میشود؛ وَ خدا از راه میرسد. :)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی