نرگسِ مستِ نوازشگرِ مردمدار - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
اگر این روزها میخواهید مرا خوشحال کنید یک دسته گل نرگس بگیرید و بیایید سراغم. بهتان قول میدهم که از ذوق چشمانم ستارهباران شود و نرگسیها را بگیرم و عمیق نفس بکشم و با تمام وجود بگویم: «خیلی خیلی ممنون؛ ممنون بابت این هدیهٔ قشنگ.»
لایق وصل تو که من نیستم... - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
یعنی الان چند نفر توی دنیا در اتوبوس به مقصد خانهشان نشستهاند و هدفون روی گوششان هست و از بین آهنگهای عجیب و غریب موبایلشان ناگهان «آمدهام...آمدم ای شاه...پناهم بده» پخش شده و بغض کردهاند و چشمانشان شده دو کاسهٔ آب و دارند هلاک میشوند از دلتنگی؟ (موقت)
نامش از پایان عشق آغاز شد - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود...
لذت بردن از شرایطی که باب میل نبود! - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
درست است که بیبرنامهبودن دانشگاه برنامههای ما را ریخت به هم، درست است که یک ساعت تمام منتظر بودیم و از اتوبوس خبری نشد و اعصاب همگی ریخت به هم، اما ما بلد بودیم برای یک شروع بد پایان خوبی رقم بزنیم. پس با مترو به تهران آمدیم و توانستیم کمی از همایش را ببینیم. پای صحبتهای استاد علیپور بنشینیم و سلام ...
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد... - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
❖ دیگر چه بگویم که افاقه کند؟ که به خودت بیایی رفیق؟ ❖ خودتان را باور داشته باشید بچهها؛ "خودتان را باور داشتن" چیز مهمی است. برای کنکور ابتدا باید هدف داشته باشید، اعتماد به نفس داشته باشید، خودتان را باور داشته باشید، و بعد بخوانید. ❖ چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد/ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ ...
دیدمت عمو... - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
واقعیت مجازی کربلا را دیدهاید؟ میدانید چه حسی دارد حضرت عباس دو قدمیتان باشد و دستتان بهش نرسد؟ اینکه وسط خیمهها سرگردان باشید؟ اینکه جلوی پایتان پیکر شهدای کربلا باشد؟ پیکر خونین اباعبدلله؟ آخ... :: گفتند دلنوشته بنویس. نتوانستم. نتوانستم. فقط نوشتم: دیدمت عمو عباسم اما دستانم چقدر کوتاه بود...
بیست و سوم آبان... - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
وقتی در اتاق را باز میکنی و ناگهان با چنین صحنهای مواجه میشوی: ممنون بیهمتا #غمِ_غریب پن: ساعت صفر که شد یکییکی آمدید و تبریک گفتید. یکییکی آمدید و آرزوهای خوب کردید. یکییکی دلم برای همهتان غنچ رفت رفیقجانهای من. ممنون که هستید. از شیرینترین اتفاقات روز تولد:(اینجا)
دیدار وبلاگی با حضور حریربانو :دی - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
همینطور که تند تند قدم برمیداشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشمهام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هماتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه. نگاهم که روش ثابت شد دیدم داره میخنده. نزدیکش شدم. بغل کردیم همو. ...
نظرسنجی با حضور شما دوست عزیز! - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 19:17
تابحال در مورد اینکه اینجا کلا به محاوره بنویسم یا معیار نظری نداشتم. اکثر پستها هم محاوره نیست. اما طی این مدت دوستان زیادی بهم گفتن که لطفا محاوره بنویس حریربانو و ... . اینبار میخوام از همهتون که اینجا رو میخونید بپرسم؟ محاوره ادامه بدیم یا نه؟ نظر خود را به شمارهی...چیزه! در کامنتدونی همین پست ب...
اول قصهی پرواز بریدن دارد... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 14:29
منطقیاش این بود که قوی باشم، همانطور که تا لحظهی آخر قوی بودم. اما درست در همان لحظهی آخر، همان لحظهای که مامان مرا محکم به خودش فشرد و گفت مواظب خودت باش، درست توی همان لحظه چشمانم پر از آب شد. بعد آب هایش دانهدانه ریخت پایین و تمام بایبای کردنهای مرا اشکی کرد...
عاشقم؛ اهل همان کوچهی بن بست کناری... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 14:29
باید به خانه میرفتم و یک روز تمام را گریه میکردم تا خوب شوم. پس به خانه رفتم و یک روز تمام را گریه کردم تا خوب شدم. :) پن۱: وقتی بالاخره حسهای خوب به سراغم میآید: [کلیک] پن۲: شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی... مخصوصا آن دوستانی که بی هیچ ادع
لطفا یکی بیاید یک لیوان چای داغ لبسوز بهم بدهد! - تاریخ: 1396/7/13 ساعت: 14:49
ظاهراً الان باید از قبولی در دانشگاه خوشحال باشم و از اینکه هی هر روز وسایل جدید برایم میu200eخرند و حالا حتی قابلمه و تابۀ شخصی دارم، در پوست خود نگنجم؛ اما واقعیت اصلا شبیه این نیست! دارم از خستگی میمیرم و هفتخوان رستمی که دانشگاه برای ثبت نام جلویمان گذاشته کلافهام کرده! اولش تعهدنامه بود و حالا ...
ارباب سرم برای غمت درد میکند... - تاریخ: 1396/7/13 ساعت: 14:49
دلم هیئت رفتن میخواهد و چای روضۀ ارباب، دلم هایهای گریه میخواهد، نوشتن میخواهد، از آن نوشتنهایی که اشک از همهجاش میچکد، از آن نوشتنهایی که آرامم میکند. چه شده است مرا؟ راستی ارباب، صدای قدمت آمده و من هنوز نتوانستم بنویسم هنوز نتوانستم بنویسم... ❖کلاسها از دوشنبه شروع میشود. یا باید عاشورای شهرم را ...
نتایجی که جانمان را گرفت و عاقبت آمد! :/ - تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:06
از الان میتونین منو دانشجوی ادبیات صدا کنین :)) کار خدا رو ببین؟ تولد یک سالگی وبلاگم بود و همچین کادویی دریافت شد! اصن به به :))
در پی تغییرات بیان... - تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:06
به سرم زد بروم و کامنتهای قدیمیام را بخوانم؛ همانها که توی قسمت نظرات ارسالی هست. با خواندن بعضیهایشان لبخند زدم و با خواندن بعضیهایشان بغض کردم. اما حالا نشستهام و دارم کامنتهای یکی از پستهای محرم پارسال هولدن را میخوانم و غشغش میخندم! :))) بیانجان از اینکه اینهمه خاطره و کامنت را یکهویی زنده کردی ...
بهانه... - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:42
این روزها آنقدر خاکستری و نچسب است که باعث میشود وسط یک شب بارانی و عاشقانۀ شهریوری بغض کنم و دلم بخواهد شما برایم حرف بزنید. مثلا حالا که بیان آمده از وبلاگهای برتر گفته و لطف شما دوستان عزیزتر از جان سبب شده تا نام این وبلاگ نیز بین برترها باشد، میشود نظرتان را در مورد «حریری به رنگ آبان» بگویید؟ ...
نیمه شبِ آشفته - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:42
نه بابا خدایی در این حد هم نبود. من دلم می خواست کلۀ خودمو بکَنَم سر نقاشیت! باید شبیه تر از این میشد -__-میگم بلد نیستم چون هیچ کلاسی نرفتم. خودم همینجوری می کشم واسه همین نقاشیام کامل و بدون نقص نیست :)دارم فکر می کنم تنبیه های پری چه جوریاست :))
یک روز خوش برای میمِ شهریوری! - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:42
وقتی آدم تصمیم میگیرد کار قشنگی برای دیگران بکند، قبل از اینکه قشنگیاش به دیگران برسد، به خودش میرسد. امروز وقتی دیدم میم.ر حالش خوب نیست و روز تولدش دارد زهرمار میگذرد، طی یک حرکتِ «یهویی» تصمیم گرفتم برایش تولد بگیرم؛ یک تولد نقلی چهارنفره. به سراغ عمه رفتم. (این عمۀ سی و هفت ساله، پایه برای انواع...
365 روز گذشت... - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 20:42
قبلترها که هنوز وارد بیان نشدهبودم، خوانندۀ خاموش بانو ف تک نقطه، آووکادو، مترسک، هولدن، آبو و پلاک هفت بودم. بدون اغراق تنها دلخوشی اون روزهای من خوندن پستهای این دوستان گل بود. میخوندمشون و با تکتک پستهاشون زندگی میکردم. با شادیهاشون شاد میشدم و با غصههاشون، غمگین. ولی همۀ اینها در سکوت بود. روزها...
پرسه در اوراق... - تاریخ: 1396/6/10 ساعت: 23:38
بسیاری از کسان که برای نخستینبار دست به نگارش داستان کوتاه میزنند و نیز آنان که با ادبیات سروکار دارند نمیدانند داستان کوتاه چیست. شاید این گفته اغراقآمیز بنماید اما حقیقتی است و این خود بدان معنی است که بسیاری از مبتدیان این فن «فرم» اثری را که میخواهند بیافرینند نمیشناسند و نتیجۀ این ناآشنایی هم ا...

برچسب‌های مرتبط

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | ماه من | ماه من غصه نخور | ماه من من | ماه منیر | ماه من لیلا فروهر | ماه من چهره برافروز | ماه من غصه چرا | ماه منیر رحیمی | ماه من شعر