خرید بک لینک

همینطور که تند تند قدم برمیداشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشمهام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هماتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه. نگاهم که روش ثابت شد دیدم داره میخنده. نزدیکش شدم. بغل کردیم همو. داشتم تو دلم میگفتم حریر ببین، ببین این خورشیدهها! همونی که دوست داشتی خندههاش رو بغل کنی. الان خودش رو بغل کردی. ذوق کرده بودم. اینقدر که فکر میکردم الان دور سرم قلبهای قرمز و صورتی میچرخه! :دی
بعد از سلام و احوالپرسی و خوبی و خوبم و اینها راه افتادیم سمت یه کتابفروشی. کمی توش گشتیم. جلوی یکی از قفسهها ایستاده بودیم که خورشید به یکی پشت تلفن گفت: رسیدی؟ و دیدم که به در فروشگاه خیره شده. نگاهش رو دنبال کردم. یه دختر داشت بهمون نزدیک میشد. یه دختر که دیدنش کلی حس خوب به آدم میداد. به خورشید گفتم کیه؟ گفت حدس بزن. دوباره به دختر نگاه کردم. نمیتونستم بفهمم. گفتم نمیدونم. اما هرچی که بود میدونستم یکی از رفقاست. واسه همین هوای فروشگاه پر از اکلیل و بوی گل شده بود، واسه همین لبخند به لب نگاهش میکردم. منو نمیشناخت. و انگاری قصد حرف زدن هم نداشت جهت لو نرفتن! ولی عاقبت گفت سلام. تو گویی دنیا رو بهم دادن. با ذوق فراوون گفتم: سوسن!!!
بغل کردیم همو. خورشید خندید. میگفت تا گفت سلام از صداش شناختیش. خندیدیم. تو اون لحظهها دنیا قشنگترین جا واسه نفس کشیدن بود. و این آغاز بود. آغاز یه روز خوب کنار رفقایی که کنارشون بودن خوشبختیه.
بعد از گشتن تو انقلاب و خریدن دفتر گلگلی توسط این جانب بزرگوار و دیدن پیام "سلام حریر" از آقامحسن و ذوق کردن و حتیتر بایبای کردن و سلام دادن به پیامش و این صحبتها رفتیم پارک لاله. و از دورهمیهای قبلی یاد کردیم و جای خالی دوستان. یه نیمکت انتخاب شد برای نشستن. بچهها نشستن. من اما نگاهم به آسمون بود. خورشید گفت بیا بشین. گفتم وایسا یکم آسمون رو نگاه کنم خیلی قشنگه. با خنده گفت: بیا بشین یه دقیقه. و خطاب به سوسن ادامه داد: اصلا متوجه نیست باید بشینه الان. با خنده نشستم. یهو دیدم یه بسته گرفته جلوم و میگه: این از طرف من و سوسن و حنانه هست. و من... اصلا نمیدونستم چی بگم. هیچ کلمهای در اون لحظه نمیتونست اونطور که باید جواب محبتشون رو بده. هیچی! و دومین بسته رو که در آورد دیگه رسما آب شدم رفتم تو زمین. فقط اینو بدونین مردم برای سهتاتون و هدیههای دوست داشتنیتون! *_*
بعد از کلی ذوق کردن من و گربهگریز بودن یه دلبری، پا شدیم رفتیم یه جای دیگه نشستیم. تلاش من برای سالم موندن اون کاغذی که نقش کاغذکادو رو داشت(و خورشید اسمش رو گفت و یادم رفته و نمیدونم اسمشو :| ) بیفایده بود. طبق یه عادت دیرینه سعی میکنم کاغذ کادوها رو سالم نگه دارم که نشد و بعد از پاره کردنش رسیدم به یه چیز خفن؛ خفن هاااا! یعنی دارم فکر میکنم در اون لحظه هیچ کادویی نمیتونست اینقدر بچسبه! آخ که چقدر خوب بود. البته من به خورشید قول دادم که دختر خوبی باشم و با هماتاقی تقسیمش کنم(گریه کردن حضار) و کادوی بعدیم رو هم باز کردم. و تمام سلولهای بدنم پاپیونی شد بعد از دیدنش. یه ماگ دوست داشتنی و شعر روش و شکلاتهای توش. (آقا من دلم نمیاد کادوهای خوشمزم رو بخورم چه وضعشه؟ و همچنان گریه کردن حضار) بله! عکسها رو که گرفتیم یاعلی گفتیم و راه افتادیم. بچهها باید میرفتن. تا یه مسیری رو همراه شدیم. ایستادیم. سوسن باید میرفت. لحظهی آخر گفتم: بغلت کنم؟ خندید و گفت آره. بغلش کردم. رفت. همینکه رفت دلم براش تنگ شد...
خورشید هم باید میرفت ولی از اونجایی که مهربونی عالم جمع شده تو این بشر موند و گفت تا موزه میبرمتون. راه افتادیم. در مورد بلاگستان حرف زدیم. در مورد دلگرفتگی بچهها از بیان و بلاگرایی که اگه برن این جا دیگه جای موندن نمیشه. وقتی نزدیک موزه شدیم کمی از موزه برامون گفت. نگاهش میکردم. و از خورشید بودنش قند تو دلم آب میشد. وقتی داشت میرفت به خودم گفتم چه زود تموم شد. ایستادم و رفتنش رو نگاه کردم. همینکه رفت دلم براش تنگ شد...

:: حالا خوب شد رفت و ندید من با اون دو تا مجسمهی آدمِ تو حیاط موزه چه عکسی گرفتم :دی

:: قدم برداشتن کنار دوستانی که اولین باره میبینیشون اما حس میکنی سالهاست دیدیشون و برات آشنان، یکی از جذابیتهای دوستیهای وبلاگی و این دیدارهاست.

:: حنانه گرچه نبود؛ اما بود. کنار دلهامون...

:: همینطور که با هماتاقی داشتیم برمیگشتیم چشممون خورد به یه مغازهای که همهی کتابهاش ۵ تومن بود. رفتیم تو. غرق پیدا کردن یه کتاب درست حسابی بودم که یه آقایی کنارم ایستاد. قد بلند. کمی لاغر. سرتاپا مشکی. و من ذهنم یهو پرید سمت آووکادو! خیلی شبیه تصوراتم از آووکادو بود :))

:: این کافه. قبلا عکسش رو تو وب آووکادو(اگر اشتباه نکنم) دیدم. وقتی چشمم خورد بهش ایستادم. با یه لبخند گنده. عکس گرفتم و با خودم گفتم چقدر رفقای وبلاگی تو لحظههای زندگی من جریان دارن. دیدن هرچیزی میتونه یکیتون رو بیاره جلوی چشمم و رنگ لحظهام رو آبی یواش کنه

:: کلام آخر اینکه: جای همگی خالی واقعا *_*

برچسب: حریربانو, نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی