صندلی داغ
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
چند روز پیش یکی از رفقامون پیشنهاد داد صندلی داغ برگزار کنیم و از تعطیلات یه استفادهای ببریم و سرگرم بشیم. بهش فکر کردم و دیدم با وجود اینکه تکراریه و مشابه این کار رو دوستان بلاگر در گذشته انجام دادن، پیشنهاد خوبیه و علاوه بر سرگرم شدنمون و آشنایی بیشتر، شاید بتونه یه تکونی به بلاگستان بده و دوباره...
صندلیداغ، ذکر نکات نهایی
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
پیرو پست قبلی باید خدمتتون عرض کنم که خوشبختانه استقبالتون از صندلی داغ خوب بوده و اگر عمری باقی باشه، با همون قواعد و ضوابطی که گفتم، بازی رو از فردا ۹ صبح شروع میکنیم. فقط لازمه یک سری نکات رو توضیح بدم. ادامه مطلب
(پست ثابت)
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
اسامی شرکتکنندگان صندلی داغ ادامه مطلب
صندلی داغ، شروع، اصلاحیه
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
خب دوستان عزیز صندلی داغ امروزمون با حضور توکا جانمون برگزار میشه و امیدوارم با سوالهاتون جذابیت بازی رو تا جایی که میتونین بالا ببرین :) فقط نکتهای رو باید در مورد یکی از قوانین بازی بگم. اول قرار بر این بود که تا ۹ شب شما سوال بپرسین و بعد از اون تا ۹ صبح فردا شرکتکننده فرصت جواب دادن داشته باشه ا...
صندلی داغ با حضور دکتر میم
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:33
صندلی داغ امروز با حضور دکتر میم عزیز اینجا و در این پست برگزار میشه. با سوالات خفنتون حرارت صندلی رو برای دکتر که معتقده براش شر درست کردیم، تنظیم کنین. بسم الله رفقا! :)) نکته: جواب کامنتها توسط دکتر داده میشود!
از کوهستان...
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 22:29
و من هرچه تلاش کردم نتواستم آنطور که باید از کوهستان و حال خوبش بنویسم. فقط میتوانم خیره شوم به این عکس و به یاد هوای مهآلود و نازنینش نفس عمیق بکشم؛ به یاد تمام خاطرات خوبی که حالا روی صورتم یک لبخند شده...
از کوهستان تا تهران و دیدار وبلاگی!
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 17:43
و من هرچه تلاش کردم نتواستم آنطور که باید از کوهستان و حال خوبش بنویسم. فقط میتوانم خیره شوم به این عکس و به یاد هوای مهآلود و نازنینش نفس عمیق بکشم؛ به یاد تمام خاطرات خوبی که حالا روی صورتم یک لبخند شده... پینوشت: اگر بلایای زمینی و آسمانی نازل نشود و این گلودرد نیمهجان بالا نگیرد پنجشنبه سری به ت...
حال نوشت...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:00
نشسته بودم کنار بخاری. کتابی از مستور در دستم بود و صدای خواهر کوچکم گاه و بیگاه مرا از دنیای کلمات بیرون میکشید. بیآنکه وقتش باشد و بلدش، نماز میخواند. نگاهم را از واژهها کندم به خواهرم چسباندم. به سجده میرفت و میگفت: «خدایا برف بباره» مینشست و دوباره به سجده میرفت و میگفت: «خدایاااا خواهش میکنم بر...
قسمت دوم: تابستان بعد از کنکور
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:00
وقتی از حوزهٔ کنکور خارج شدم در عین دلهره زندگی بهم لبخند میزد. حالم خوب بود و مدام از خودم میپرسیدم: «اوه دختر! واقعا تمام شد؟ کابوس کنکورسراسری۹۶ تمام شد؟» و این «از خودپu200dُرسی» تا چند روز ادامه داشت. هیچ باورم نمیشد کابوس کنکور و کتابهای تست و قلمچی به پایان رسیده، هیچ باورم نمیشد که خلاص شدم ...
خیلی دلم گرفته از خیلیا...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:00
انگار برای آدمهای امروز محبت زیاد، زیادی است. یا ژست خدایی برایت میگیرند یا فکر میکنند چیزی از آنها میخواهی و یا عاشقشان شدهای! و تو را پشیمان میکنند از آنچه درون توست؛ پشیمان از تمام دوستداشتنها و نگران بودنها و به یادشان بودنها. اصلا همان بهتر که بگذاری در غرور بیخاصیتشان بپوسند. همان بهتر که چمدا...
آخه میگفتن مثل صدای چرخهای چمدون کسی که داره برای همیشه میره تلخه!
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:00
قهوه رو میگم؛ واسه همین نخوردم تا حالا. امروز ولی دست رفیقجان رو گرفتم و گفتم میخوام اولین قهوهی عمرم رو کنار تو بخورم. خندید. رفتیم نشستیم تو کافه. گفت ترک و اسپرسو زیاد تلخه. گفتم پس فرانسه میخوریم. سفارش دادیم. اولش خیلی زهرمار بود، خیلی زهرمار بود، خیلی زهرمار بود؛ بدتر از صدای چرخهای چمدون کسی ...
همش تنها تنها آخه؟ :(
-
تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 12:08
اگر یک دختر نوزده ساله که بخاطر آزمایش، بیش از ۱۲ ساعت چیزی نخورده، در جواب سوال «باهات بیام؟» گفت :«نه عزیزم خودم میرم» بزنید توی سرش و باهاش بروید و تنهایش نگذارید. چون ممکن است او اولین بارش باشد که به آزمایشگاه جدید شهر میرود و مجبور باشد حتی سوال «پذیرش اینجاست؟» را هم بپرسد. یک دختر نوزده ساله...
اعصابِ زخمِ معده گرفته!
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
مثل زخمی که سمباده بکشند رویش، اعصابم درد میکند! درمان آدمی که اعصابش درد میکند چیست؟
در کوچهپسکوچههای جامعه...
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
وقتی وارد ادارهی پست شدم و معاون اداره مرا از دور دید و با لبخند گفت: بهبه! ببین کی اینجاست، وقتی پرسید برای چه آمدهام و گفتم پیگیری تاییدیهی تحصیلیام، وقتی از بین آن همه جمعیت مرا برد روبهروی میزش و تعارف کرد که بنشینم و به همکارش سپرد تاییدیه را چک کند، وقتی بعد از چند دقیقه همکارش بدون هیچ دردسری...
ز غوغای جهان فارغ...
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
♡ میشود با تو آرام بود حتی در بیتابترین خیابانهای شهر... ♡ تقدیم به دو رفیق نازنین که وصالشان زیبایی دنیا را دلیل است.
قسمت اول: رویاهای آبی یواش
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
کاری به کار دنیا نداشتم. همهاش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم میریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب میخواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبحها به مدرسه میرفتم و ظهرها با شانههایی خسته از سنگینی کولهپشتی به خانه ...
بیست و دو فوریه+ باغ کتاب
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
نشستهام توی مترو، ارم سبز، و دارم به حرفهای بیست و دو فکر میکنم. و به زندگی دستفروشهای مترو... این هم یادگاری حریربانو در باغ کتاب: اینجا را باید با شما آمد؛ با بلاگرهای دوست داشتنی. الان دلم خواست یکی از شما اینجا بود نه... بگذریم :) #جریان_شما_ در_زندگی_من (موقت)
من فقط میخواستم یکم لبخند به لبش بیاد :)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
گفت: «بخر دیگه» و سرش رو گذاشت رو کیفم. میشنیدم که یه دختری از اون سمت به دوستش گفت: «من جای این دختره بودم مینداختمش اون ور. به بچه نباید رو داد.» داشت چرند میگفت. دستم رو گذاشتم رو کلاه دخترکوچولویی که پیشم بود و گفتم: «خب عزیزدلم پول نقد همراهم نیست. فقط دو تومن دارم. اگه یکیش رو میدی میخرم. وگرن...
بابا لنگ دراز
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
بابا من سرّ خوشبختی را پیدا کردهام و آن این است که برای «حال» زندگی کنم. افسوس گذشته را خوردن و به انتظار آینده به سر بردن غلط است بلکه باید از این لحظه حداکثر استفاده را کرد. بعضیها زندگی نمیکنند، مسابقهٔ دو گذاشتهاند. میخواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده ...
وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 22:44
با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا میکردیم. گفت: «میبینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف میاومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونهام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رف...