خرید بک لینک

نشسته بودم کنار بخاری. کتابی از مستور در دستم بود و صدای خواهر کوچکم گاه و بیگاه مرا از دنیای کلمات بیرون میکشید. بیآنکه وقتش باشد و بلدش، نماز میخواند. نگاهم را از واژهها کندم به خواهرم چسباندم. به سجده میرفت و میگفت: «خدایا برف بباره» مینشست و دوباره به سجده میرفت و میگفت: «خدایاااا خواهش میکنم برف بباره.» ذکرها را تغییر داده بود. لبخند نیمبندی زدم و دوباره حواسم را جمع کتاب توی دستم کردم:

«وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی میدرخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس میشوم و دلم شروع میکند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند میتپد که بهت زده میدوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا میشنوی؟»

وقتی به انتهای پاراگراف رسیدم فسقلو(که دیگر فسقلو نیست و بزرگ شده) پرید توی اتاق و گفت: «آجـــی برف برف برف.» دلم لرزید. بلند شدم و رفتم کنار پنجره. میبارید. واقعا میبارید. و من در ذهنم تکرار میشد: « دلم آنقدر بلند بلند میتپد که بهت زده میدوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم... »

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی