خرید بک لینک

با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا میکردیم. گفت: «میبینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف میاومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونهام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. میدونی که چی میگم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی میریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «میبینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد میکرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیشبینیه چرا از داشتههامون شادیم و از نداشتههامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی میگیریم؟ چرا دیماه اینقدر سرده؟ تو میگفتی همه رفتهبودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلیها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 22:44

صفحه بندی