تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار - تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 9:24
❖بیشتر بدانید❖ یکی از مزیتهای کتاب خواندن این است که از زندگی خود دور شده و غرق دنیای جدیدی میشوی که میتواند تو را از همۀ دغدغهها و مکافاتت دور کند. امروز برای خواندن کتاب روز مناسبی بود هرچند جملات بلند و پرحرفی بادی گلس رسما دیوانهام کرد و حین خواندن کتاب به شدت با این حرفش موافق بودم: «می خ
دردها... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 10:00
بوی بادنجان سرخکرده خانه را گرفته بود. داشتم میرفتم سمت مطبخ که از پشتِ شیشههای ماتِ پنجره نگاهم افتاد به دآش صفدر. نشسته بود پای حوض و با ماهیها حرف میزد. عادتش بود. هر وقت دلش از زندگی میگرفت مینشست لب حوض و دردِدلش را در گوش ماهیهاش نجوا میکرد. میگفتم: «دآش چرا مغز این ننهمردهها را می
دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 10:00
❖بیشتر بدانید❖ در نگاه اول شاید خوشتان نیاید! و حتی پس از خواندن داستان اول بگویید: خب که چی؟ اما رفتهرفته مجذوب دنیایی میشوید که سلینجر برایتان خلق کرده. آنقدر مجذوب که پس از پایان کتاب دلتان میخواهد دوباره مرورش کنید :) از مجموعۀ 9 داستان این کتاب داستانهای یک روز خوش برای موزماهی، انعکاس آفت
فیالبداههجاتی که بوی ادکلن مردانه میدهند... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 10:00
با من نگو از منطق و سقراط و افلاطون یک لحظه غرقم کن در استدلال آغوشت این فلسفه آغاز و فرجامش چه شیرین است آغوش تو، شیرینی لبهای خاموشت [حریر]
این پست را با آهنگش بخوانید... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 10:00
دلم برای این خانه تنگ است؛ برای بوی کاهگلاش، برای لحاف و زیراندازهای سنگینش که رسماً نفس کشیدن را برایم سخت میکرد، برای بخاری هیزمیای که گوشۀ خانه بود و من و مرتضی یکبار آنقدر زغالهایش را فوت کردیم که رنگ صورتمان به کبودی رفت. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست عزیزکوهی، تنگِ آن ظهری که مر
ذهن آدم هم مریض میشود گاهی! - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 10:00
چیزی که پوزخند تلخ مرا برمیانگیزد اعتراض خانمها به روز دختر است و سخنانی از قبیل: نگاه جنسیتی بهمان دارند، با.کره بودن و نبودنمان را دارند میکوبند بر سرمان، چه ننگی بالاتر از این، به جای تبریک باید تسلیت بگویید و امثالهم. و جالب اینجاست کسی جز خودشان این نگاه جنسیتی را ندارد! با ادعای دلسوزی نگا
فرانی و زویی - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 10:00
خب این کتاب شامل دو داستان کوتاهه که شخصیت هاش اعضای خانواده گلاس(گلَس) هستند. اولین داستان با عنوان فرانی. فرانی گلاس با دوست پسرش تو یه رستوران نشسته و بعد از یه سری صحبتا بهش در مورد کتابی که اخیرا خونده میگه. فرانی مثل برادرا و خواهراش به عرفان شرقی علاقه داره و خوندن این کتاب مذهبی هم باعث میشه
تشکریجات :] - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 17:10
اوه ببخشید خواهر دیگه نمی دونستم با نقاشی هم اسلام به خطر میفته :))))) :: عزیزم!میدونی؟ کسی که برام وقت میذاره و کاری می کنه یعنی برام ارزش قائل شده. منم صد در صد این ارزشو براش قائلم و سعی می کنم تا جایی که در توانم هست ازش تشکر کنم :] خوشحالم که دوستش داری :* مرسی جان دل. زنده باشی :)
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن... - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 17:10
جای تو اینجاست؛ درست در مرکزیترین نقطۀ آغوشم... عنوان: علیرضا بدیع پ ن: رفقای جان، نمکشو آغاز شده. تا 48 ساعت می تونید به مطالب رای بدین :) مطلب من هم امروز جزوشون هست. هر چند داغانه ولی خب وظیفۀ ما بود بگیم :دی
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن... - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 17:10
در این که من یه روز از عشق دریا دیوونه میشم شکی نیست :) پ ن: کتابخونه هریپاترو نداشت. کتاب جنگل وارونۀ سلینجر رو گرفتم. امیدوارم خوشم بیاد ازش. مامان لب ساحل یکم ازش خوند گفت قشنگ نیست :| این [ویژهبرنامۀ] رادیوبلاگیها رو از دست ندین :) عنوان: حافظ
و قسم به لحظهای که تمام سلولهای بدنم پاپیونی شد! - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 22:42
من درست در همین نقطه صاحب دوستانی هستم که میشود برای این همه لطف و مهربانیشان لبخند به لب مُرد. این نقاشی تصور دوست عزیزی از بندۀ سرمایی و قلم به دست میباشد :)) خیلی خیلی ممنون دوست مجازی ^_^ تصور شما از حریر چیست؟ :)) پ ن1: یعنی روتون میشه تو چشای من نگاه کنین و فقط تصورتون رو بگین؟ روتون م
من آسمانِ پر از ابرهای دلگیرم... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:21
به اتفاقات دور و برم که نگاه میکنم همهاش میرسم به این جمله: بمیرم برای خودم... پ ن: چقدر بد است آدم نتواند از دردهایش بگوید. نه که نخواهد. نتواند. عنوان: فاضل نظری
گاهی به کتاب هایت نگاه کن... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:21
من نه خانوادۀ کتابخوانی دارم و نه دوستان کتابخوانی. پس طبیعی است اگر تابحال از هیچکس کتابی هدیه نگرفته باشم. برای همین امسال به پیشنهاد آقانیما خودم به خودم عیدی دادم. همان کتابی که همیشه جای خالیاش دست میگذاشت بیخ گلوی کتابخانۀ کوچکم. یک دیوان حافظ :) این یک بازی وبلاگی است. با تشکر از هولدن بخ
باز برگشتم به آن دوران دور... - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:21
میان همۀ داشتنها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمیرود؛ حتی اگر سالهای سال از نداشتنش گذشته باشد. بچگیها را خوب یادم هست. 7 یا 8 ساله بودم که روزی مرتضی با یک دستگاه قرمز و کرم رنگ به خانۀ ما آمد و گفت: «حریر بیا بازی کنیم.» تیلههای قهوهایِ کنجکاوم تندتند روی دستگاه و سیمهایش میچرخید
سلام :) - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 20:53
1. نوکِ انگشتانم یخ زده. میگذارمشان روی چشمهایم. داغاند؛ خیلی داغ. این یعنی من تلاشم را کردهام و تا فردا این تلاش ادامه دارد. پس؟ رسالت من تمام شده. بقیهاش را میسپارم به خالق پروانههای رنگارنگ...2. امروز با ناردونه رفتیم و کارتِ ورود به جلسۀ کنکور را گرفتیم. از سوتی لحظۀ اولم که بگذریم مابقی
فسقلو و فینگیل! - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 20:53
وسط مرور تاریخ ادبیات بودم و چشمانم روی اسم کافکا و مسخ و محکامهاش میچرخید که دو موجود دراز و کوتاه وارد اتاق شدند. موجود دراز یک سنجاقک بزرگ توی دستش داشت. فسقلو: «نگاه کن سنجاقک رو. چقدر بزرگه! اصلا مگه سنجاقک اینقدر بزرگه؟ خیلی قشنگه نه؟ نگاه کن آجی» اینها را با چشمان گرد و لبخند و هیجان میگف
یک سوال! - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 20:53
شما روز قبل کنکورتون رو چطور گذروندید؟ :) [حریر: معمولی تر از هر روز دیگه ای. صبح رفتم بازار و خوراکی و پسته و... خریدم و مغزم از شدت گرمای هوا آب پز شد! صورتم تا دو ساعت مثل لبو قرمز بود :| بعدازظهرش عادی گذشت و کمی خوابیدم. بعد رفتم خونۀ عمه تا حداقل امروز یه کم از معمولی بودن در بیاد :| اونجا ولی...
صدایش می تابید؛ مثل نامش :) - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 20:53
سلام به شما دوست عزیز :) مرسی خوب خوندین :]واو! :)))) یاد دبیر زبانم افتادم. ایشون هم می گفت روز کنکور یه نیم ساعت خوابید سرجلسه :دی این بیخیالی بهتره به نظرم. استرس کارو خراب می کنه همیشه :))
کنکووووووووووووووور! - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 20:53
شبم تو خواب و کابوس دیر کردن و مداد نبردن سر جلسه و اینطور خوابایی گذشت. با صدای اذان بلند شدم. خوبم. آروووومِ آرومممم. کامنتاتون آرومم می کنه. همۀ کامنتایی که دیشب فرستادین جوابش کلی قلبه! من تمام سعیمو می کنم. چشم. سربلندت می کنم. چشم. موفق میشم. چشم. باید اینطور بشه. نه؟ بیشتراتون وقتی این پستو م...
خورشید می گفت: چرا اینقدر خوشحالی خب؟ :)) - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 20:53
1. از طراحان عزیز کنکور سراسری 1396 کمال تشکر را داریم که این چنین سطل رنگ قهوهای را به دست گرفته و سرتاپای ما را مورد عنایت قرار دادند. همچنین تشکر ویژه از طراح سوال اقتصاد که دو سوال را مفتی مفتی از دستمان کشید بیرون و جواب گزینهها را غلط نوشت. ببین حاجی؟ من روح تو یکی را خیلی گلباران کردم. و خب

برچسب‌های محبوب

لبخند بزن به دنیا | ماه من | ماه من من