اندراحوالات پسا کچلیّت!
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
از خستگی آزمون امروز و ارزیابیاش خوابم بردهبود. با صدای ویبرۀ گوشی هشیار شدم. انگشتم را کشیدم روی صفحهاش و بین خواب و بیداری بودم که صدای عمو توی مغزم پخش شد: «حریر؟ سلام خوبی؟ چطوری؟» با صدای خشدار حاصل از خواب گفتم: «سلام عمو. مرسی خوبم تو خوبی؟» احوالپرسی را که کردیم با صدایی که رگههای خنده
whiplash
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
از آنجایی که دو روز است ماه عسل پخش نمی شود و من هم حوصلۀ چندانی برای دیدن مسابقۀ امروز ندارم، خودم را میهمان این فیلم بسیار زیبا کردم. ممنون از شمایی که این فیلم را بهم پیشنهاد دادی. فقط یک جمله: «دمت گرم! عالی بود.»
انداخت خیالم ز کجا تا به کجاها...
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
امیدوارم هیچکس در دنیا به جایی نرسد که حرف احدی رویش تاثیر نگذارد. اینکه کسی با خوردن یک چک، با شنیدن داد و بیداد و حرفهای روانشناسطورانۀ دیگران و امثالهم به خودش میآید و سعی میکند مسیر زندگیاش را عوض کند، یک آدمِ خوشبخت است. من آدمِ خوشبختی نیستم و خیلی وقت است همه چیز را میگیرم به کلیۀ چپم!
راستی شما هم فهمیدید من خوب نبودم؟
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
بعد از اندکی ناخوش بودن و نبودن آمدهام بگویم حال من خوب است، حال من خوب است چون یک لیلا دارم که وقتی میبیند بر ضد خودم شورش کردهام و کامنتها را بستهام و جوابی هم نمیدهم، با این پیام «بیداری حریر؟» تمام سلولهای تنم را به قلبهای صورتی تبدیل میکند. چون وقتی بعد از نمیدانم چند روز میآیم و پنل
من شعر نمی گویم، این درد دلم باتوست...
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
آدمی که شاعر باشد تکلیفش با خودش معلوم است. مینشیند و راحت شعر میگوید. اما آدمی مثل من که فقط بابا آب دادِ شاعری را بلد است، وقتِ شعرگفتن بیچاره میشود! تلی از حرفهای نگفته میماند روی دلش و نمیداند از فاعلاتن شروع کند یا مفاعیلن. نمیداند بگوید :«خواستم یک شب نشینم عشق را معنا کنم/ در میان مثن
دیدم خوشتون اومد، گفتم کاملش کنم :)
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
کُما همه در حیرتِ اعصابِ خرابم هستند در عجبماندۀ افسانۀ خوابم هستند نگرانِ من و این قرص و دوایی بودن همهشب روی همین مبل، کُمایی بودن بیخبر از همهجا مردن و سردرد شدن اوجِ تب داشتن و در تبِ خود سرد شدن این محالیتِ بیممکنِ لبخند زدن اشکِ خود را به دمِ مشک همش بند زدن نگراناند چرا روح من از
از دسته عکسهایی که عطر زندگی میدهند...
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 15:50
تا بعد از کنکور و شاید کمی بعدترش نیستم مراقب خودتون و دلاتون باشین :) یاعلی ❤ عکس: حریر. خرداد 1396
مثل خرگوشی که دورش را یک تُن هویج گرفته باشد خوشحالم!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 17:15
کارنامه را گذاشتم جلوی پشتیبان و گفتم: - خانم پشتیباننژاد؟ - بله؟ - با این وضعیت، من ادبیات بابلسر قبول میشم؟ - خودت چی فکر میکنی؟ - نمیدونم. شما بگین چهرۀ جدیاش ناگهان باز شد و با لبخند گفت: - معلومه که قبولی! و فضای آن دفتر کوچک برای پرواز کافی نبود...
زدیم رفت! :دی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 17:15
:: اولین واکنش من بعد از دیدن خودم در آینه: اوه ماااای گاااااااد! و هارهارهارهارهار خندیدن :)))) :: دوست عزیزی قبلا بهم گفت اگر حرف من را قبول داری صفر بزن. گفتم صفر چجوری است مثلا؟ گفت اگه صفر بزنی دیگر نیازی به چراغ مطالعه نداری :دی الان خواستم بگویم شاید باورتان نشود ولی من یک زدم! یـــــــــــ
من مست می عشقم، هشیار نخواهم شد...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:07
مگر چند دخترک اسفندی توی این دنیا هست که دلم برای مهربانیاش پر بزند؟ که بخاطرش بروم ساحل و زنگ بزنم تا صدای دریا را بشنود؟ که البته نشد بشنود اما به جایش من شنیدم؛ شنیدم و دیوانه شدم، مجنون شدم، لیلا شدم، لیلا شدم. ❖ دریا دیوانهام می کند. والله که وقتی میبینمش یک سرباز بیچاره میشوم در مقابل س
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:07
شب بود. یک شب سرد و پاییزی که پسرک مقابل خالهاش ایستاد و بلند گفت: «من مثل بابای اویم» حالا سالها از آن شب گذشته و میخواهد برای من یک کلاه لبهدار مشکی بخرد تا هر وقت دیدماش به یاد او بیفتم. حتی بخاطر من ریشهای چند سالهاش را تیغ کرده و لابد دیگر خودش را بابای من نمیداند. هه... عکس. امیرعلی.ق
تروآ...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:07
❖بیشتر بدانید❖ با اینکه بعد از دیدنش تا یک ساعت غم عالم روی سرم ریختهبود اما از دسته لعنتیهای جذابیاست که درس مهمی در خودش دارد: تلاش خشک و خالی کفایت نمیکند، برای پیروزی باید هوشمندانه عمل کرد. ❖ در این مدت The Notebook را هم دیدهام اما حس میکنم پیشنهاد دادنش کفر محسوب میشود! :| ❖ تقریبا
ذهنِ بازیگوش من شیطنت می کند حتی وقتِ عربی خواندن!!!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:07
طرۀ آشفته به پیشانیات/ هوش مرا دستِ کما دادهاست جمع کن این سرکش دیوانه را/ وای که دینم به فنا دادهاست حریر این فیالبداههجاتی که میگویم مثل ته دیگ ماکارونی به جانم میچسبد :))
اولین تجربۀ داستان نویسی. البته اگر بشود گفت داستان!
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:07
حجم: 138 کیلوبایت انتقاد کنین! اولین باره به این شکل دست به قلم شدم و اگر بد بود هم ببخشید :) قشنگ ترین خستگی، خستگی دیروزم بخاطر نوشتن این داستان فی البداهه بود! راستی دیما خوبه؟ اسم هنری و این صوبتا :دی
به پایان آمد این دفتر...
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 23:07
درستاست که قبلترها گفتهبودم مدرسه تمامشده اما امتحانات ترم را پیش رو داشتیم و همه میدانستیم دوباره چشممان به جمال در و دیوارهای مدرسهمان باز خواهد شد. که دوباره قیافۀ نحس مدیر و معاون و اخم و تخمهایشان را خواهیم دید اما امروز با آن روز فرق دارد. امروز رسما دانشآموز بودنمان به پایان رسید. و
برای ایرانمون...
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 7:56
امروزو دوستش دارم :) پس چرا به ما رای اولیا شکلات ندادن آقا معلم؟ :|
دلبرکان رنگین من :)
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 7:56
رنگها ترانۀ زندگی را میسرایند، به زندگی معنا میبخشند، زیبایی را یکییکی به تار تار موهای خرماییاش میآویزند و دامنی از طرح نسترن به پایش میکنند. تصور کن اگر دنیا همهاش سیاه و سفید بود چه میشد؟ دنیای سیاه و سفید آدم را دق میدهد، آدم را هلاک
از دسته صبح هایی که آدم دلش می خواهد برای زندگی بمیرد
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 7:56
اول خرداد. من. پنجرۀ اتاق. صبح خنک بهاری. درخت انار. درخت انگور. بوتۀ گل سرخ. آسمان نقرهگون. نمِ نرم و نازک باران سرصبح. هوای پاک. جیغ و جار گنجشکها. صدای پای آب. نسیم. شیرعسل داغداغی که با شیر گاو مادربزرگ و عسل کندوهای بابا درست شده و... زندگی،
اهدای عضو، اهدای زندگی
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 7:56
روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد. این صبح ارزش چنین پایانی داشت :) سایت اهدا این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)
و ستاره ای که پس از یک ماه و بیست و یک روز روشن شد!
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 18:24
من بیش از این نفس کشیدن در هوای بدون شما را تاب نیاوردم. نمیدانید؛ اصلا نمیدانید شما را نداشتن چه بلای استخوانسوزی است! اصلا نمیدانید دلتنگیهای شبانه چجور میتواند آدم را از پا دربیاورد. اصلا نمیدانید که جانِ مناید شماها، جانِ من... جگرگوشه