خرید بک لینک

بعد از اندکی ناخوش بودن و نبودن آمدهام بگویم حال من خوب است، حال من خوب است چون یک لیلا دارم که وقتی میبیند بر ضد خودم شورش کردهام و کامنتها را بستهام و جوابی هم نمیدهم، با این پیام «بیداری حریر؟» تمام سلولهای تنم را به قلبهای صورتی تبدیل میکند. چون وقتی بعد از نمیدانم چند روز میآیم و پنل مدیریت را باز میکنم، برخلاف همیشه، آرامش خاصی بخش «نظرات» را در آغوش گرفته. از بیست کامنتِ دریافتی یکیش برای الهام است. الهام مهربانِ من که میگوید: «چیشده دختری؟ با من حرف بزن تا سبک شی.» یکیش برای فاطمه است؛ آبجی بزرگۀ من، رفیق من، مهربان من که دلم میخواهد برایش بمیرم. که میگوید: «حریر آروم بگیر. چته؟ چی شده؟ کنکور نزدیک شده رد دادی؟» آخ! چطور میتواند اینقدر قشنگ آبجی بزرگه باشد؟ که اگر آن لحظه کنارم بود زل میزدم توی چشمهایش و میگفتم: «آجی دلم گرفته؛ خیلی...» و بعد اجازۀ ابر بهاری شدنم را صادر میکردم. اما حالا خوبم. حال من خوب است چون توی این دنیا یک دخترک مهربان به اسم آنهشرلی حال مرا میپرسد و برایم دعا میکند. اندکزمانی است که میشناسمش اما با سه کامنتی که فرستاد رفیقِ روزهای خوش و ناخوش بودنش را نشانم داد. دخترک قشنگ؟ ممنون از به یاد بودنت... خیلی خوب است آدم چنین دوستانی داشته باشد. مثلا یک عاشق بارون داشته باشد که بگوید برایت دعا میکنم. که حضورش مثل هوا همیشه در لحظاتت جاری باشد. که بودنش دل گرمت کند. و یا حتی محسن؛ رفیق چندسالهای که اولش خوب مرا تجزیه و تحلیل کرده و سپس برایم چیزهایی نوشته که جملۀ «هیچ حرفی در من در نمیگیرد» را یک سره زیر سوال برده. من چقدر خوشبختم که شماها را دارم. نه؟ لابهلای کامنتها، کامنتِ بیست و دو هم بود. او از من انتقاد کرد. گفت اینکه کامنت پستها را باز میگذاری و بعد میبندی درست نیست! اینجوری آدم دلش نمیخواهد برایت کامنت بگذارد. و از دچار بگویم؛ که حال مرا پرسید و گمان کرد رفتهام تا غیبتی دیگر را رقم بزنم. دچار من اینجایم؛ همینجا. به یاد بودن شما برای من بسیار ارزشمند است. و حتی میان کامنتها یک گل نرگس هم روییده. یک گل نرگس که همیشه دلم میخواهد خیره به سقفِ اتاق برای نوشتههایش بمیرم. نرگس؟ تو از آنهایی هستی که آدم یواش یواش عاشقت میشود. از آنهایی که غیرمنتظره دلِ آدم را گرم میکنند. من از ذوق داشتنتان خدا را بوسهباران کردهام. برای داشتن شما. برای داشتن نرگس، برای داشتن سارا، سارای عزیزم، رفیق ایام گذشته و حالم که می شود دستش را بگیری و وقتی پرسید: «خوبی؟» با خاطرِ جمع بگویی: «نه!» میان کامنتها، کامنت علی هم بود که تکرقمی گویان از من خبر گرفت. این علی مرا یاد داداش کوچیکۀ نداشتهام میاندازد؛ برای همین همیشه بهش میگویم گلپسر. راستش من توی دنیا به هیچکس جز علی نمیگویم گلپسر! جالب است نه؟ و یا جالب تر اینکه مسترمرادی اولین کسی بود که دقیقهای پس از انتشار پستم کامنتش به دستم رسید. من معتقدم تندیس او را باید به عنوان نماد معرفت در میدان بلاگستان بگذارند. او علاوه بر بامعرفت بودن و شاگرد ممتاز بودن تواناییهای دیگری هم دارد. مثلا میتواند حرفهایی که نمیدانی چجور بیانشان کنی را در یک خط قلم بزند. مثل این حرفش: «گاهی وقتا نمک میزنیم به زخم کسی، وقتی داریم پارچهی سفید و نمکی رو به عنوان مرهم میبندیم به زخم.» خیلی راست میگویدها؛ خیلی. من از تمام شما، از تمام شما رفیقجانها و همچنین صخرۀ نازنین و خورشیدِ گلم ممنونم. و در نهایت باید بگویم عنوانِ دللرزانندهترین کامنت هفته تعلق میگیرد به کامنت نازبانویی که خاموش دنبالم میکند اما درست وقتی که باید نوشت و وای از نوشتنش و وای از لحظهای که دلم میخواست کنارم بود تا محکم بگیرمش توی بغلم و بگویم: « الناز جانِ من، این بودنت، این حرف زدنِ به موقعات بهترین حضور روشنِ دنیاست خاموش من. ممنون. ممنون عزیزدل.»

عکس را قبلا از وب نارین گرفته بودم

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 15:50

صفحه بندی