
کُما
همه در حیرتِ اعصابِ خرابم هستند
در عجبماندۀ افسانۀ خوابم هستند
نگرانِ من و این قرص و دوایی بودن
همهشب روی همین مبل، کُمایی بودن
بیخبر از همهجا مردن و سردرد شدن
اوجِ تب داشتن و در تبِ خود سرد شدن
این محالیتِ بیممکنِ لبخند زدن
اشکِ خود را به دمِ مشک همش بند زدن
نگراناند چرا روح من از من رفتهست؟
که چرا یک شبه افتادم و رفتم از دست؟
کاش میشد بزنم جیغ و سپس جار شوم
به همه از غم تو گویم و هی زار شوم
کاش میشد بزنم شیونِ پرپر شدنت
لحظۀ خودکشی و وای ز خون تر شدنت
تو پریدی و من از مرگ فراتر رفتم
و در آن لحظه از عالم به عدم در رفتم
لحظهای پیش ترش خرم و شیدا بودم
لحظۀ بعد ولی مُرده و تنها بودم
بهت من، جیغ همه، نالۀ تو، وای خدا
خودکشی مرگ قشنگی است؟ بگو آخ چرا؟
کمرم تا شده، ای عشق، ببین سرد شدم
جسم من سالم و یک روحِ پر از درد شدم
بعد تو سهم من این است: دوایی بودن
همه شب روی همین مبل، کمایی بودن...
00:00
امضا: دیما...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی