
شب بود. یک شب سرد و پاییزی که پسرک مقابل خالهاش ایستاد و بلند گفت: «من مثل بابای اویم» حالا سالها از آن شب گذشته و میخواهد برای من یک کلاه لبهدار مشکی بخرد تا هر وقت دیدماش به یاد او بیفتم. حتی بخاطر من ریشهای چند سالهاش را تیغ کرده و لابد دیگر خودش را بابای من نمیداند. هه...
عکس. امیرعلی.ق
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی