کم کَمَک کمرنگ می شوم...
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 11:30
امروز دبیر عربیمونو تو تظاهرات دیدم...واسم دعا کرد: - امسال روز دانش آموز دیدمت ایشالله سال بعد روز دانشجو بیای تظاهرات به عنوان یه دانشجو :) ❖ نون.ر : حریرجان؟ حریرجان؟ من: جانم؟ یه نایلون پرِ گردو داد دستم و گفت: اینا برای توئه...بخور نوش جان من: وای ممنون دست شما درد نکنه چند دقیقه بعد... میم.ر.ر...
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 11:30
حال دیشبم حال آخرین برگ مانده بر درخت بود که هجوم بی امان پاییز او را تنهاتر از هر زمانی بر زمین زد. نشکست اما زیرپای رهگذری خرد شد. حالِ امروزم خوب است؛ مثل آن گنجشکی که بر سیم برقی نشسته، در خودش جمع شده و با چشم، قدم های خسته ی رهگذری غمگین را می شمارد. قدم های خسته ی رهگذرِ غمگینی که سال هاست از...
عصرهای بی حوصلگی...
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 14:44
اکنون که اینجا نشسته ام، نه خوبم و نه بد اما... همینکه گُل کوچکم حالش خوب است و خانواده ام نفس می کشند خوشبختم :) ❖ اثرات خستگی پسادرس خوندنه :)) ❖ نمی دونم چرا از دیروز تا حالا هر وقت بهش فکر می کنم خندم می گیره! خواستگار قاضی نداشتم که بحمدالله جور شد :دی ❖ لطفا انشاهای خود را خودتان بنویسید دانش ...
ماه من
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 0:40
عمیق نفس می کشم این سبُک عاشقانه ترین هوای پاییز را که دارد عطر آبان می گیرد... عکس:علیرضا خطیبی
6- خدایا می دانم این روزها دست لحظات زندگی ام را گرفته ای...
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 11:21
خودم جان؟! خسته نباشی عزیزم. امروز برایمان یک روز خوب را رقم زدی. امروز خوب بود چون من تو، جهانم، اتاقم و شعر تازه سروده ام را بسیار دوست داشتم. امروز یک روز خوب بود چون صبح زود بیدار شدم. پنجره را باز کردم. هوای سرد و پاییزی سرصبح سرک کشید به ایوان زندگی ام و همزمان صدای پرنده های رویِ درختِ کنارِ ...
7- پاییز امسال هم می گذرد...
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 11:18
دو سه روزی می شود که وقت غذا خوردن چیزی آزارم می دهد. گویا میهمان ناخوانده ای توی دهانم جا خوش کرده . برای همین امروز ظهر، وقتی که از مدرسه به خانه آمدم، روی صندلی نشستم. آینه را برداشتم و با دقت دندان هایم را بررسی کردم. وقتی آینه را روی میز گذاشتم، فهمیدم این روزها یک مثقال دارد به عقلم اضافه می ش...
شعر جدیدم :))
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 11:17
شب شاعرانه هایم، شده از غمت فزون تر برو از خیالم این بار، برو از دلم برون تر برو تا دوباره از غم، نفسِ قلم نلرزد برو تا مباد امشب، بی هوا دلم بلرزد برو من که چِل ستونم، ز فراقِ تو گسسته نه! نیا به این حوالی،قامت دلم شکسته گله دارم از نگاهت، گله از تو حضرت عشق حاصلم ز رفتن تو، غم و درد و حسرت عشق برو...
5- سربلندی گرتو خواهی با همه یکرنگ باش/قالی از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است...
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 10:22
من: مامان (خ.خ) و (ف.ر) و (م.ر) دارن عضو فعال بسیج میشن! ازشون پرسیدم چرا یهویی دارین می رین بسیج؟ (خ.خ) گفت اگه بدونی چه تاثیری تو کنکور داره! یعنی صرفا برای تاثیرش تو کنکور دارن عضو فعال میشن!واقعا براشون متاسفم! مامان: متاسف چرا؟زرنگن دیگه!ببین از الان به کجاها فکر می کنن! تو چرا نمیری؟ من: من تر...
4- عربینگلیش :|
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 12:08
دبیر زبان: هِلو مهرناز: هلو هو آر یو؟ دبیر: آیم فاین تکنس،اِند یو؟ مهرناز:الحمدالله! معلم :/ من :| کلاس =))) ❖ فردا امتحان زبان داریم!خلاصه آی هو اِ تست! :| هوا ایز وری گود! :| رِین ایز بارینگ :| بارینگ ایز آی ان جی فرم وِرب مینز در حال باریدن :| آیم ان اینوِنتر این ابداع نیو ورب :| لایف ایز بیوتیفو...
هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 12:30
این روزها گاهی در کوچه پس کوچه های زندگی قدم می زنم... از خیابان داشته ها می گذرم... و انتهای کوچه ای تنگ و بی هیاهو، مقابل یک در چوبی قدیمی می ایستم... چه سکوتی... پرنده از کوچه باغ آرزوهایم پرید... ❖ ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی...[شهریار]
اندراحوالات کنکورطوری ما :/
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 0:40
امشب که رفته بودیم مسجد و زنجیر زنی برپا بود یکی از دبیرای خوب مدرسمون رو دیدم که دختر همسایمونه و تا حالا منو نمی شناخت امشب فهمید من کی ام :| یهو احضار شدم پیشش...دبیر عربیه...گفت برنامه ت برا کنکور چیه و فلان و بیسار...جدا من یه برنامه درست درمون ندارم! همینارم بهش گفتم!ساعت خواب مطالعه رو پرسید....
دوست داشتنی ها
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 18:57
فاطمه جانم تو پستش از سه تا چیز دوست داشتنیش عکس گرفت و گذاشت... و ما رو هم دعوت به این کار کرد! پس شرکت می نماییم :) ادامه مطلب
آب اگر ریخت فدای سرت ای یار بیا...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 18:57
لبخند زدم(اضافه شد)
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 4:37
❖ لبخند زدم وقتی این پیام خصوصی برام اومد:«سلام...مطلبتون در سایت جیم بازنشر شد :) » [اینجا] ❖ و تشکر فراوون از هولدن عزیز بابت اینکه پست من رو تو وبشون منتشر کردن :)) اون شعر نصفه و نیمه رو هم طبق قولی که دادم تو همون پست کامل کردم :) [اینجا]
هنگِ شاعری :))
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 19:18
چرا من این روزا هرکاری می کنم یه شعر درست درمون بگم نمیشه :| هی چارتا بیت میگم...بهش نگاه می کنم می بینم نه آقا...خوب در نیومد! فکر کنم به خاطر چند ماه تمرین نکردنه! امروزم از لطف آمپولای دیشب خیلی بهتر شدم برا همین قلم و دفتر گرفتم...شد یه شعر نصفه نیمه! که مغزم واسه ادامه ش هنگ کرد برا همین بی خیا...
2- رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها...
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 3:59
ساعت هشت و نیم صبح بود...با صدای "تیک" مانندی چشمانم باز شد...مامان کیف پولم را گرفته بود توی دستش و داشت نگاهش می کرد! در عجب از اینکه همینطور بی اجازه راست راست رفته سراغ کیفم بودم که گفت:«ببین میخوام برم مدرسه ی بچه ها پول کتابو بدم بابا کارتا رو با خودش برده...یه کم بهم قرض بده فردا بهت میدم!» و...
1- روی موج بیمار!
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 18:14
یک عدد حریر هستم که از زیر خروارها ویروس سرما خوردگی پست میذارم! :| و همانا سرماخوردگی کره الاغی بیش نیست :| که باعث شد امروز نرم مدرسه و از دو پرسش بی بهره بمونم و از یه پرسش و یه امتحان جان سالم به در ببرم! هرچند با این دبیرتاریخی که ما داریم یحتمل یه یک گذاشته برام به خاطر غیبت تو جلسه ی امتحان :...
ارباب صدای قدمت می آید...
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 19:04
پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی خرماهای توی مسجد...بوی گلابی که بی بی هر سال توی دسته ها می پاشد به تمام جانِ سینه زن ها و زنجیرزن ها و بلند می گوید:«الهی که ابالفضل(ع)دستتونو بگیره...الهی که امام حسین(ع)شفاعت خواه همتون بشه» پاییز امسال بوی اشک می دهد...بوی اشک...این روزها توی خیابان ها ک...
این قسمت:حریر نقاش می شود D:
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 14:23
وقتی از درس خوندن خسته میشم تنها چیزی که شنگولم می کنه یه برگه آچاره و مداد طراحی! بعد نیاین بگین این چرا همچینه و فلان :/ من نه کلاس رفتم نه می دونم اصول طراحی چیه :| همینطوری عشقی می کشم :) الان فهمیدین من یه طراح ماهرم یا بیشتر توضیح بدم؟ :دی
لبخند بزن،دنیا به لبخند تو محتاجه :)
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 4:30
دنیای ما دنیای یهویی های جذاب و دوست داشتنی است! از جنس آن اسکناس ده تومانی که ناگهانی توی جیب پالتویمان پیدایش می کنیم و حسابی کیفورمان می کند! از جنس آن بچه کوچولوی های ناز نازی که تاتی تاتی می کنند و یک سانتیمتری مان می ایستند...زل می زنند به چشمانمان...و ناگهانی با جیغ و داد و خنده، بوسه ای آبدا...