خرید بک لینک

امروز دبیر عربیمونو تو تظاهرات دیدم...واسم دعا کرد:

- امسال روز دانش آموز دیدمت ایشالله سال بعد روز دانشجو بیای تظاهرات به عنوان یه دانشجو :)

❖

نون.ر : حریرجان؟ حریرجان؟

من: جانم؟

یه نایلون پرِ گردو داد دستم و گفت: اینا برای توئه...بخور نوش جان

من: وای ممنون دست شما درد نکنه


چند دقیقه بعد... میم.ر.ر کاملا دلقک طوری: حریر جون خدافظظظ

من: به سلامت :|

عمه سین: همگی خداحافظ...حریر جون خدافظ

من: خدانگهدار مراقب خودتون باشین


چند ثانیه بعد...میم.ر : حریر؟ چرا امشب همه بهت میگن حریر جون؟ O_o

من: نمی دونم والا :|

❖

چرا من که شعر میگم تخلص شاعری ندارم آخه؟ :|

نمی دونمم چی بذارم :/

و جدا به یاری سبزتان نیازمندم...پیشنهادی ندارین تو این زمینه؟ :)

❖

اینجا هم که کلا شده اندراحوالات نویسی انگار! به هرحال درس زیاده و وقت برای یه بلاگر خوب بودن و انتشار پستای خوب، کم... جدا عذر میخوام. از همه بیشتر برای اینکه نمی تونم بهتون سر بزنم و جبران محبت کنم...شرمنده ام.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:30

صفحه بندی