امشب که رفته بودیم مسجد و زنجیر زنی برپا بود یکی از دبیرای خوب مدرسمون رو دیدم که دختر همسایمونه و تا حالا منو نمی شناخت امشب فهمید من کی ام :| یهو احضار شدم پیشش...دبیر عربیه...گفت برنامه ت برا کنکور چیه و فلان و بیسار...جدا من یه برنامه درست درمون ندارم! همینارم بهش گفتم!ساعت خواب مطالعه رو پرسید...گفتم برنامه م اینه و اونه و چونه...ساعت خوابمم حدود هفت هشت ساعته! گفت اوووو...خیلی زیاده...تو حداقل تا یه ماه دیگه باید شبی 4 ساعت بخوابی...برنامتو تغییر بده...گفت طوری باید باشه که نزدیکای عید و کنکور در بیست و چهار ساعت فقط سه و حداکثر چهار ساعت بخوابی...بدن آدمیزاد عادت می کنه...پس خودتو تغییر بده برا چند ماه تا آینده ی روشنی داشته باشی...یه یک ساعتی باهام صحبت کرد و گفت عربی و ادبیاتت رو قوی کن...و من تا آخرش اندرخم اون ساعت خواب بودم :| مگه میشه آدم فقط 4 ساعت بخوابه :| بهم گفت انیشتین 2 ساعت می خوابید! :/ حس می کنم اگه بخوام تا کنکور فقط 4 ساعت بخوابم هیچی ازم نمی مونه :| یا من زیادی تنبلم یا این ساعت خواب منصفانه نیست...و همچنین گفت که واسه انتخاب رشته هم اولویت فقط دبیری...بهترین شغل برا خانوما همین دبیریه..اگه سال بعد آموزش پرورش استخدامی نداشت سه تا رشته رو برو...یا روانشناسی که نوع بالینیش خیلی عالیه...یا حقوق و وکالت...دبیری رفتی که کلا بحثش جداس...روانشناسی و حقوق هم تا دکتری ادامه بده و بشو استاد! ینی تو بگو من یا باید دبیر بشم یا استاد دانشگاه! وگرنه اگه قراره بری یه دانشگاه داغون تو یه رشته ی داغون تر پس همون دیپلم بگیری بشینی تو خونه بهتره! دانشگاه آزاد و اینا رو هم کلا بذار کنار! فقط دولتی...! با لبخند نگاهش می کردم اما خب در دل پوکرفیس تمام بودم! حرفاش درسته ها ولی خب :|
❖ رفتم پیش دبیر ادبیاتمون از انجمن ادبی پرسیدم...گفت 5-6 تا انجمن داریم منتهی مکانش فلان جا بین شهر ما و شهر بعدیه! :| راهش از خونمون دوره خیلی! چه گیری کردما...آقا من میخوام برم تو این انجمنا...از یه طرف همه کنکور کنکور گویان دارن جونمو می گیرن...از یه طرف هم علاقه ها و اینا...ولی من باید برم :| والا :| حافظ گفتنی: در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم...سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور! :)
❖ امروز صبح دسته روی ها چقد عالی و باشکوه بود...خدا عزاداری همه رو قبول کنه :)
❖ راستی!!!! خانم دبیر میگفتن اصلا این بیرون اومدنت تو تاسوعا و عاشورا هم اشتباهه! تو الان باید خونه می بودی و مشغول درس خوندن! والا این یکی دیگه نمی گنجید! کم کم داشتم قاطی می کردم :| یعنی چی آخه :/ گیریم من تو خونه می نشستم و یه کوه کتاب جلوم...وقتی از بیرون صدای تبل و سنچ و نوحه می اومد مگه میشد درس خوند؟ صداشو نمیگما...دلمو میگم...
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی