
آدمی که شاعر باشد تکلیفش با خودش معلوم است. مینشیند و راحت شعر میگوید. اما آدمی مثل من که فقط بابا آب دادِ شاعری را بلد است، وقتِ شعرگفتن بیچاره میشود! تلی از حرفهای نگفته میماند روی دلش و نمیداند از فاعلاتن شروع کند یا مفاعیلن. نمیداند بگوید :«خواستم یک شب نشینم عشق را معنا کنم/ در میان مثنویها یک غزل پیدا کنم» یا بگوید: «دلم از درد تنهایی پریشان حال و درگیر است/ مثال بوفکوری پیر دلش از زندگی سیر است» و یا اصلا از در مستفعلن وارد شود و برسد به: «امشب تمام جان و تنم درد میکند/ این پارهپاره روح و دلم درد میکند» این است که میگویم آدم بیچاره میشود! این است که ته تهش میرسد به این بیتِ رضا احسانپور: «چه حرف ها که درونم نگفته میماند/ خوشا به حال شما که شاعری بلدید» این است که من ماندهام و پنج غزلِ ناتمام و کنکوری که نزدیک است...
عنوان: آریا صلاحی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی