خرید بک لینک

هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمیتوانم؛ نمیتوانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچهی فاصلهها گذشتی و حالا در مرکزیترین نقطهی آغوشم به خواب رفتهای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظهی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم میپیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجابترین دعای من؛ که از دورترین فاصلهها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم"های من باشی، که شناسنامههایمان مزین به ناممان باشد، که تو مرد من باشی و من بانوی تو... .

راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدمزدنهای تنهایی در هوای عاشقانهی بهار دارد مرا از پا در میآورد؟ که چاینباتهای دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش میافتد؟ نمیدانم، نمیدانم چگونه ضربآهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانیها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانهی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفتهای و با هر نفسکشیدنت بودنت را در من "باور" میکنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود... .


عنوان: مصرعی از غزل تقدیمی به یکی از رفقا! :)

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 6:55

صفحه بندی