خرید بک لینک

یک. خواب ماندیم وبه جای ساعت هفت، ساعت نُه به سمت مترو حرکت کردیم. بعدتر داشتیم میگفتیم خدایا شکرت که خواب ماندیم.

دو. بلیتها در دستهایمان بود و ذوق دیدن موزه در دلهایمان. ما با پنج هزار تومان تعدادی از آثار موزه لوور را در موزه ملی ایران دیدیم و لذت بردیم؛ شما هم بروید ببینید و لذت ببرید.

سه. داشتم با خودم میگفتم چرا در موزه ایران باستان فقط سنگ و کاسه بشقاب است و چرا هیچی ندارد و... که سر چرخاندم و چشمم خورد به کلی مجسمه و زیورآلات و سر ستون. کنار پلههای تخت جمشید ایستادهبودم و با خودم میگفتم یعنی واقعا روزی کوروش کبیر پا بر این پلهها گذاشته؟ پوست کف پایش سرمای سنگی پلهها را حس کرده؟ و گرمایی زیر پوستم میدوید و به قلبم سرازیر میشد.

چهار. وقتی داشتیم از موزه خارج میشدیم برای هزارمینبار این بیت را با خودم زمزمه کردم: هان ای دل عبرتبین، از دیده نظر کن هان!/ ایوان مدائن را آیینهی عبرت دان. (خاقانی)

پنج. وارد پارک شهر شدیم؛ دنبال جایی که بنشینیم و به پاهای خستهمان کمی استراحت بدهیم. در حال گشتن بودیم که سر چرخاندیم و از دیدن آن همه قفس پرنده یکه خوردیم. راستش من نمیداستم در پارکشهر همچین بساطی برپاست. از فلامینگو و پلیکان و شترمرغ بود تا طاووس و مرغ و خروس و طوطی و فنچ! دوستشان داشتم؛ زیاد!

شش. رو به روی سینما بهمن ایستاده بودیم و از بین فیلمها تگزاس را انتخاب کردیم. یک فیلم معمولی که دقایقی خنده بر لبها و دلهایمان نشاند و در پایان با لبخند از سینما خارج شدیم.

هفت. هنوز وقت داشتیم و به پیشنهاد من دوتایی انقلاب را گشتیم؛ علاوه بر مغازهها و دستفروشها، کتابهای حراج پنجهزار تومانی و دوهزار تومانی را هم دیدیم. و من متعجب از اینکه بین کتابهای دو هزارتومنی، روی ماه خداوند را ببوس از مستور و هفتهای یه را آدم رو نمیکشه از سلینجر بود!!! :|

هشت. کنار تئاتر شهر، آن گوشهکنارها پسر جوانی خرگوش و همستر و خوکچههندی میفروشد. من هربار میروم آنجا و هربار به خرگوشهای نیموجبیاش نگاه میکنم و در دلم قربانصدقهشان میروم. اینبار هم دست هماتاقی را گرفتم و گفتم بیا برویم معشوقههایم را نشانت بدهم. وقتی خرگوشها را دید خندید. با لبخندی گنده سرم را نزدیک قفس بردهبودم و نگاهشان میکردم و نینی چشمانم برایشان میلرزید. هماتاقی میگفت آن یکی که خاکستریاست قشنگ است و من میگفتم آن یکی که سفید است و دور چشمهایش خاکستری است، دوست دارم. آخر سر هم از فروشندهاش پرسیدم چنده؟ و او گفت اینها مینیاتوریاند و قد و هیکلشان بزرگتر از این نمیشود و پنجاههزار تومان است. همان حرفهای همیشگی... با لبخند از آن فندقهای دوستداشتنی دور شدیم و من داشتم به هماتاقی میگفتم: به اینکه میگوید مینیاتوری شک دارم ولی عاقبت روزی احساسم بر عقل غلبه میکند و آن سفیدخاکستریه را میخرم!

نُه. یک روز دوستداشتنی ساختیم و لذت بردیم، شما هم بسازید. :)


عکسنوشت: لوور در تهران. مجسمهی فرشته نگهبان آرامگاه قلب فرانسیس دوم و سر ایزدبانو معروف به نیوبه.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 6:55

صفحه بندی