عجب هوایی دارد امشب! پنجره را باز گذاشتهام و نسیم شبانهٔ بهاری سرخوش از این فرصت طلایی، گاه و بیگاه سرک میکشد توی اتاق. بازیاش گرفته انگار! میچرخد و برگهای زردِ روی دیوار را تکان میدهد، پشهها را هل میدهد به اینطرف و آنطرف، بعد به شیطنتهایش میخندد و از پنجره میزند بیرون و چند دقیقه بعد دوباره میآید. میان بازیگوشیهای او، صدای محو و کمرنگ بوقهای پشت سر هم و ریتمیک ماشینها به گوش میرسد؛ برعکس صدای جیغکشیدن و خندیدن و «ایران ایران» گفتنِ واضح و پررنگ چندنفر از بچهها که توی حیاط خوابگاهاند. عجب هوایی دارد امشب! انگار به همهجا عطر شادی پاشیدهاند. گروههای مجازی هم پر از شور و شوق است؛ یکی بهخاطر جیغ کشیدن زیاد صدایش گرفته، یکی بعد از دو ساعت فهمیده گل بازی گل به خودی بوده و میخندد، یکی از توی خیابان وویس میفرستد و میگوید جام جهانی یعنی همین و چقدر چسبید، یکی از شور و شوقِ در و همسایه میگوید و آن یکی دلش برای بازیکن مراکش میسوزد. عجب هوایی دارد امشب! من هم نشستهام روی تخت و کتاب شرح قصاید ناصرخسرو جلویم باز است. نه بازی را دیدم و نه شور و شوق بعد از آن را چشیدم، نه خوابگاه تلوزیونش روشن شد و نه وایفای جواب داد، نه همراهاول بستهٔ اینترنتش فعال شد و نه ایرانسل، نه برنامهٔ لنز باز شد و نه... با کله سقوط میکنم روی پتوی گلبافت و بیحرکت میمانم. عجب هوایی دارد امشب!
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی