بحث شعر جوششی و کوششی بود؛ شهود و تلاش. داشتم نظرم رو میگفتم و اینکه شعر باید اول به سراغت بیاد تا تو ادامه بدیش، که شعری که به زور بگی هیچوقت به پای شعری که خودش میاد نمیرسه و البته به قول علیرضا بدیع شعر اولش جوششه و بعد کوشش شاعر تا خوب درش بیاره و... . استاد گفت: 《درسته. تو مثل شاعرها حرف میزنیها دختِرو. تجربه داری؟》 یکی از بچهها به جای من جواب داد: 《خب استاد، شاعره دیگه.》 زدم به جادهی انکار و اینکه اونها همش خطخطیان و شعر نیستن و فلان. به بحثمون ادامه دادیم. من بودم و دوتا دیگه از بچهها و استاد عباسی. با حال و هوایی که همیشه حرف میزنم نظرم رو میگفتم و دستم رو با ماژیک تو هوا تکون میدادم. یهو استاد مکث کرد. یکی از همون لبخندهای دندونی بانمکش رو زد و گفت: 《اصلا تو حرکاتت هم شاعرانهاست دختِرو! بهت میاد.》 لبخند شدم. شنیدن اینطور حرفهایی از دیگران برام اونقدر شیرین و ذوقآور نیست اما وقتی استادی که خیلی قبولش دارم این رو میگه، لبخند میشم؛ مثل تموم وقتهایی که یهو سر کلاس برمیگشت میگفت: 《تو یکی از خوبهای کلاس منیها! تو این کلاس چندتا عباسی داریم اولیش تویی.》 اینها لبخند شدن داره دیگه؛ نداره؟ :)
:: چیزی که این روزها فکر من رو درگیر کرده بیانگیزهبودن و غفلت دور و بریهامه. متاسفانه بچهها همش پی کنسل کردن کلاسها و امتحانها و... هستن. امروز هم جز ما سهتا کسی نیومد سر کلاس. من رفتم نه واسه خودشیرینی و به هم زدن اتحاد بچهها، رفتم چون احساس کردم باید به استادی که دو ساعت تو راه بود تا بیاد و برامون رفع اشکال کنه احترام بذارم، چون احساس کردم نیازه سر کلاسش باشم و بپرسم و قانع نشم، توضیح بده، قانع شم و بعد بگه اینکه نمیپذیری و میپذیری خیلی خوبه. چرا باید کلاس کسی که از جون و دل مایه میذاره رو از دست داد؟ همهی اساتیدمون همچین آدمهایی هستن. درک نمیکنم؛ درک نمیکنم این حجم از یللی تللی تو هم سن و سالهام رو. میان دانشگاه و نمیان سرکلاسها، میان سرکلاسها و به حرف استادها گوش نمیدن و وسط حرف زدنهاشون، میگن و میخندن. همش حرف از تقلب میزنن و... . چرا؟ چرا ما همچین شدیم؟ من تو این جو انگیزههام از دست نمیره اما وقتی به این اوضاع نگاه میکنم غصهام میشه. این همه وقت و هزینه و عمر میذاریم پای دانشگاه. چرا اینجوری میگذرونیم؟
:: خیلی وقته میفهمم استادهام شور و شوق تو نگاهم رو میفهمن؛ میفهمن چطور وقت درس دادنشون با جون و دل گوش میشم، میفهمن چطور منتظرم کلمهی بعدی از دهنشون در بیاد تا بگیرم بکوبمش تو قلب و ذهن و وجودم، خوشحالم میفهمن و رُسم رو میکشن؛ خوشحالم تو کلاس شاهنامه، استاد از همه میخواد ده بیت بخونن و گاه به گاه ازشون سوال میپرسه ولی من چهل دقیقه تمام شعر میخونم و باید جزء به جزء وقایع رو بگم و تو آخرین کلاس، وقت حضور غیاب، جلو اسمم مثبت میذاره، خوشحالم استاد عباسی از اول تا آخر کلاس من رو پای تخته نگه میداره و به همهی سوالهام مفصل جواب میده و میگه تو رو آوردم جلو بقیه یاد بگیرن. خوشحالم تو کلاس ناصرخسرو استاد یهو برمیگرده میگه فلان بیت رو که خیلی سخته معنی کن و وقتی تا حدی درست میگم میخنده و میگه حالا بگو از یه نمره چند بدم بهت؟ میخندم میگم همون یک، میگه حالا اگه میگفتی هیچی شاید یه نمره میدادم ولی الان یه نمره ازت کم هم میکنم. و با همون صورت خندون معنی دقیق بیت رو بهم میگه. خوشحالم میفهمن؛ خوشحالم میفهمم که میفهمن. من اگر جایی جز اینجا بودم چیزی ازم نمیموند جز یه مشت خاکستر. خوشحالم واسه این لحظهها.
خدایا؟ شکرت واسه الانم.
:: شما هم یه خاطرهی شیرین از دوران دانشجوییتون بهم میگین؟ :)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی