باز با گلپونهها من ماندهام تنهای تنها... - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
۱. یکروز فکر میکردم میشود با ادبیات، خیلی چیزها را درست کرد. یکروز فکر میکردم باید داستان معاصر را از آشفتگی نجات داد تا به درد جامعه بخورد. امروز اما فکر میکنم همهٔ فکرهای گذشتهام پوچ و بیفای
ترجیح... - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
واقعیت این است که ترجیح میدهم با لباسهای معمولیام روی چمنها بنشینم و با دوستم در مورد فرهنگ و رسم و رسومات استانهای مختلف ایران و دانشگاه و نظام آموزشی و نویسندهها و کتابها و... حرف بزنیم و بع
کجا میبریام ای روح؟ - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
در خاطرم هست زمانهای دور، آن وقتها که هفت یا هشت ساله بودم، آقاجون سیدی شجریان داشت و هر روز آهنگهایش را گوش میکرد. من هم که چیزی از موسیقی حالیام نبود، اکثر اوقات اعتراض میکردم. میگفتم: «این
نیامدی و دیر شد... - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
نشستهام به در نگاه میکنـم دریچه آه میکشـد تو از کدام راه میرسـی؟ خیال دیدنت چه دلپذیـر بود جوانـیام در ایـن امیـد پیـر شـد نیامـدی و دیر شـد... «هوشنگ ابتهاج»
دنیا پر از رنج است، با اینحال درختان گیلاس شکوفه میدهند... - تاریخ: 1398/2/2 ساعت: 4:50
زندگی کردن را از بهار بیاموزیم؛ که باوجود همهٔ تلخیها و تاریکیها، باوجود همهٔ دردها و ناخوشاحوالیها، هر صبح گل لبخند روی لبهایش میشکفد. رهای رهاست در عین محدود به فصل بودنش. هروقت بخواهد میزند
میخواستم برایت شعر بخوانم، نبودی... - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
شب است، سرد است، وَ باران میبارد. ساعت از نیمه گذشته و بیست و سومین روز بهمن آغاز شده. مثل همیشه نمیدانم کجایی. این جای خالیات گرچه دست نینداخته بیخ گلویم اما سنگینی میکند. کجا؟ حدوداً حوالی دل.
زندگی کن، فقط نفس نکش! - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
چیکار کنیم حسهای خوب کوچولو کوچولو بیاد سراغمون؟ واسه بچهها شکلک در بیاریم و بهشون لبخندهای گنده بزنیم! شما هم یهدونه بگین. :))
عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ! - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
آمدم اینجا چندخطی از امروز بنویسم و یک سوزن به خودمان بزنم، یک جوالدوز به ولنتاین و بحث فرهنگ را وسط بکشم اما چون حوصلهٔ بحث عبث ندارم از خیرش میگذرم و بهجایش یادآوری میکنم که سرتاپای دنیا را گند(د
زمستون از پشت پنجرهٔ یه خونهٔ گرم قشنگه... - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
شبهای سرد زمستان هیچ حسنی ندارد مگر اینکه جوراب بلند راهراه زرد و مشکیات را بپوشی، خودت را پتوپیچ کنی و بنشینی کنار بخاری، چای بخوری، چای بخوری، چای بخوری، و زل بزنی به گلها و نقش و نگارهای روی فرش و به هرچه که دلت میخواهد فکر کنی؛ به هرچه و هر که...
خوشا به حال آنان که شاعری بلدند... - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
نمیدانـم چه شد، ناگـه دلـم لرزیـد و بـعد از آن به هرسویی نظر کردم، دو چشمان تو پیدا بود «حریربانو» (نظمنویسی بداهه)
سوال شمارهٔ پنج - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
این روزها دوست دارین چه کتابی هدیه بگیرین؟ از چه کسی؟ :) سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴.
کلاغ درونم طلا دوست ندارد، خب که چی؟ - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
از وقتی خودم را شناختم نیمی از خصوصیات من موجبات سکتهٔ ناقص خانمهای دور و برم را فراهم کرده. یکی از این خصوصیات مربوط به طلاست. برخلاف اغلب خانمها که جانشان برای طلا در میرود و اگر به آنها یک سر
حرمان... - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
هرچه میگذرد بیش از پیش به این نتیجه میرسم که ما انسانها موجودات ملالانگیز و تاسفباری هستیم؛ چراکه معمولا نسبت به آنان که برایمان اهمیت قائلاند غافل و بیتوجهیم و شدیداً سرگرم کسانی هستیم که به قدر دانهای گندم برایشان اهمیتی نداریم.
بیتابم و درمان تب و تاب منی تو... - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
گمکردن آرامش درونی در این عصر بیقراریها اتفاق هولناکیست. میتواند آدمی را از پای درآورد و همهٔ زندگیاش را نخکش کند. از من بپرسی میگویم نداشتن جان و روح آسوده، از بدترین دردهاییست که یک آدم میت
عطش... - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:18
چندصباحی است که زندگی افتاده روی دور تند. عقربههای ساعت با سرعت میدوند و من مدام برای خواندن و نوشتن وقت کم میآورم؛ میخوانم و باز هم نخواندهها بسیارند، میبینم و باز هم ندیدهها بسیارند، میشنوم
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد... - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
یک. ایستاده بودم جلوی ضریح و نسیم در دلم میپیچید. قلبم خالی خالی، رهای رها، آرامِ آرام، و روشن روشن بود. آرامش گمشدهٔ سالیان دور را یافتم؛ یک گوشهای حوالی ضریح بانو... . دو. آن کسی که امروز وسط ب
ذهنِ خطرناک! - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
گفت: «اگر من عاشق کسی بشوم حتما به دستش میآورم. چرا وقتی از یکی خوشمان آمده بهش نگوییم و او را برای خودمان نکنیم؟» گفتم: «همیشه که نمیشود طرف را به دست آورد. اصلا شاید از تو خوشش نیاید و بگوید دنیا
رک! - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
هی رفیق! ممکن است پنج دقیقهٔ دیگر بیفتی و بمیری، با دلایلی مسخره مثل پریدن آب در گلو، افتادن و خوردن محکم سرت به لبهٔ تخت و مبل و... . ممکن است سکتهٔ قلبی کنی یکهو یا هرچیز دیگر. این اتفاقها هم ممکن است برای تو بیفتد هم پدر و مادر و دوستان و دور و بریهایت؛ پس قدر الان و زنده بودنت را بدان و به آنهای...
عطر گل محمدی... - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
به آینده فکر میکنم؛ به چهل-پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگها و پدربزرگهای آن زمان! فکرکردن راجع به این موضوع همیشه به واهمهای ختم میشود؛
عصر چهارشنبه! - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:06
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد «حافظ» :)

برچسب‌های مرتبط

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم میرود | ماه من | ماه من غصه نخور | ماه من من | ماه منیر | ماه من لیلا فروهر | ماه من چهره برافروز | ماه من غصه چرا | ماه منیر رحیمی | ماه من شعر