شب است، سرد است، وَ باران میبارد. ساعت از نیمه گذشته و بیست و سومین روز بهمن آغاز شده. مثل همیشه نمیدانم کجایی. این جای خالیات گرچه دست نینداخته بیخ گلویم اما سنگینی میکند. کجا؟ حدوداً حوالی دل. اما اشکالی ندارد. دارم عادت میکنم به این نداریها؛ به این تو را نداشتنها. نشستهام کنج اتاق و گوشهایم را سپردهام به صدای باران. راستش من هنوز حتی در دل شبهای سیاه و سرد زمستان هم پنجره را باز میگذارم تا صدای تق و توق قطرهها را بشنوم. و تو هم به اندازهٔ تمام این شبهای سرد به من «ببند اون پنجره رو، میچایی» بدهکاری! اصلا تو به من خیلی چیزها در خیلی لحظهها بدهکاری؛ مثل آن عصر بهاری اردیبهشت که در کوچههای غرق بهارنارنج تنها قدم میزدم و نبودنت پاک مرا از پا درآورده بود، مثل آن ظهر گرم تابستانی که پاهایم را در آب سرد رودخانه تکان میدادم و تو نبودی تا عطر پیرهنت با عطر جنگل یکی شود، مثل آن غروب جمعهٔ پاییزی که داشتم چای مینوشیدم و از اینکه فقط یک استکان جلویم بود غصه مرا خورد، مثل آن صبح پاییزی که هوس بالارفتنهای زیادی به سرم زد و همان اول کار زانوهایم سست و لرزان شد و به غلطکردن افتادم و تو نبودی که دستم را بگیری، مثل آن عصر زمستانی که آسمان دامن سفیدش را کشید روی شهر و من تنها بیرون زدم و راه رفتم و راه رفتم آنقدر که تمام لباسهایم خیس شد و وقتی برگشتم چنان سردم شده بود که صدای تیریک تیریک استخوانهایم را میشنیدم، و تو نبودی که توی دستهایم «ها» کنی تا گرم شوم. میبینی؟ تو اینهمه خودت را به من بدهکاری. همهاش نبودی. همهاش نیستی. تنهایم گذاشتهای میان این همه شب و روز و سوز و جنگل و دشت و بیابان و خیابان و کوچه و بهار و تابستان و پاییز و زمستان، تنهایم گذاشتهای وسط این شب زیبای بارانی؛ که میخواستم برایت شعر بخوانم اما نبودی.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی