از وقتی خودم را شناختم نیمی از خصوصیات من موجبات سکتهٔ ناقص خانمهای دور و برم را فراهم کرده. یکی از این خصوصیات مربوط به طلاست. برخلاف اغلب خانمها که جانشان برای طلا در میرود و اگر به آنها یک سرویس طلا هدیه بدهی از شدت ذوق درلحظه سیر آفاق میکنند و از کهشکان راه شیری هم فراتر میروند، من هیچ علاقهای به این فلز گرانبها و آویزان کردنش به خودم ندارم. حتی درک نمیکنم چرا باید میلیونها تومان پول بدهی برایش درحالیکه میشود با مبلغ خیلی کمتر از قیمت یک گردنبند یا گوشوارهٔ طلا، تعدادی بدلیجات با طرحهای مختلف بخری و آنها را با لباسهایت سِت کنی و باقیماندهٔ آن پول را هم صرف موارد ضروریتر کنی. اینطور بهتر نیست؟ اصلا این طلا مردم را گرفتار کرده! خیلیها نمیتوانند ازدواج کنند چون پول خرید طلای عروس را ندارند، خیلیها افتادهاند در منجلاب وام و قسط تا مثلا گردنبندشان گرانتر و زیباتر از گردنبند شمسیخانم باشد، خیلیها دست و انگشت و فرزندشان را از دست دادند بهخاطر سرقتها و چه زندگیها که خراب شد و هزار و یک مشکل دیگر! اصلا میارزد به این همه گرفتاری؟ از من بپرسی میگویم نه! نهایت نگاه مثبتم به طلا این است که بخری بیندازی گوشهٔ خانه به عنوان سرمایهٔ روز مبادا! :|
پینوشت یک: وقتی اینها را میگویم یا مینویسم معمولا افراد به من یا پیش خودشان میگویند عقل ندارم. شما هم اگر میخواهید بگویید، راحت باشید و بگویید چون برایم مهم نیست. :))
پینوشت دو: نوشتم و نوشتم و پاک کردم و آخر سر رسیدم به موضوعی که اصلا قرار نبود در موردش حرف بزنم. این روزها واژهها گریزاناند از من.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
تاريخ: جمعه
17 اسفند
1397 ساعت: 16:18