چندصباحی است که زندگی افتاده روی دور تند. عقربههای ساعت با سرعت میدوند و من مدام برای خواندن و نوشتن وقت کم میآورم؛ میخوانم و باز هم نخواندهها بسیارند، میبینم و باز هم ندیدهها بسیارند، میشنوم و باز هم نشنیدهها بسیارند. وجودم تشنه است برای بیشتر فهمیدن. دلم میخواهد بدانم سلول پوست خیار زیر میکروسکوپ چه شکلی است، بر چه اساس شبها کلسیم در ناخن انگشتان ذخیره میشود، چرا کلیهها در یک زمان خاص از شب شروع به ترمیم خود میکنند، دانشمندان چگونه میخواهند شرایط مریخ را برای زندگی انسانها مساعد کنند و با وجود طوفانهای شنی و دمای مریخ و... به این سیاره امیدوارند، چرا خداوند فلان حرف را در فلانجای قرآن زده، قرآنی که میگویند مصحف امام علی (ع) است الان کجاست، چرا بهمان حکم را خداوند داده، با وجود اختلاف نظر علما در مورد خوانندگی زنان بالاخره خواندن زن حرام است یا نه، تاثیر رمان و ادبیات بر جامعه تا چه حدی است، برای نجات شعر معاصر از این رکود و بیعمقی چه باید کرد، معیار عامهپسند بودن یک کتاب چیست، دانشمندان چگونه بر ویروس ایدز غلبه کردند و روند نابودی این ویروس به چه شکلی است، برای نجات شمال کشور از فاجعهٔ شیرابهها چه باید کرد، چرا طنزپردازان امروز برای شوخی بیشتر از مسائل جنسی استفاده میکنند و از طنز درست فاصله گرفتهاند و آیا این به مردم و انتظاراتشان برمیگردد یا نه، آیا نمیشود زبالههای کرهٔ زمین را به فضا فرستاد و سوزاند که اینگونه به معضل تبدیل نشوند و غیره و غیره.
این سوالهای کوچک و بزرگ و گاهی پیشپا افتاده و مسخره، آنقدر زیادند که گاهی آهی از سر ناامیدی میکشم و سعی میکنم بهشان فکر نکنم چون فرصت نمیشود به دنبال همهشان بروم و خوب و کامل درموردشان اطلاعات کسب کنم. زندگی و درس و امورات خوابگاه مجال نمیدهند. این بین اگر آدم آگاهی نسبت به یکی از این مسائل پیدا کنم میروم و از او سوال میپرسم که دست کم سوالهای سادهام بیجواب نماند. البته خیلی هم نمیپرسم چون از یکجایی به بعد به خودم میگویم «نکنه مزاحمم و سوالهام میره رو اعصاب طرف؟» و کلا بیخیال قضیه میشوم و میروم سراغ گوگل که اغلب، آنچه من میخواهم را نشانم نمیدهد. و اینگونه یکخروار سوال و دغدغه در مغزم ردیف شده که نمیدانم چه کارشان کنم. فقط سعی میکنم فیتیله را بکشم پایین و به مرور سراغ هر کدام بروم و کمی در موردشان بخوانم.
پینوشت یک: هیاهوی درونم، بیرونم را ساکت کرده. معمولا آدمها از من میپرسند «چرا اینقدر آرومی؟» یا «چرا اینقدر کمحرفی؟». و من نمیدانم چطور باید جواب قانع کنندهای بدهم. فقط میدانم که برخلاف زبانِ بستهام مغزم پر از حرف و واژه است. اصلا همین نوشتهٔ دراز خودش گواه این حرف است. من میتوانم تا فردا صبح برایتان بنویسم اما شک دارم شمار کلمههایی که امروز گفتهام به صد یا صد و پنجاه رسیده باشد.
پینوشت دو: اگر خدا بخواهد و عمری باقی باشد فردا میروم قم و جمکران. دوباره من سلام دادم و بانوی مهر علیک گفت. دارم از حس خوب این جواب گرفتنها میمیرم و فقط میتوانم بگویم خدایا شکرت.
پینوشت سه: من همیشه گفتهام که مخاطبها و دوستان وبلاگی برایم عزیزند. دوستتان دارم و میخواهم فردا هم مثل دفعهٔ پیش نزدیکهای ضریح بایستم و نام هرکسی که در کامنتدونی آخرین پست وبلاگ میبینم زیر لب زمزمه کنم و دعایی و... . اگر دوست داشتید یک کامنتی گلی چیزی برایم بگذارید.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی