ناهار را که خوردم، دراز کشیدم روی روفرشی سرمهایرنگ اتاق. نور آفتاب از پنجره به صورتم رسیده بود و نوازشش میکرد. خسته از دیدن منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و ساختمانهای سرد آنسوی پنجره و خسته از شنیدن صدای چرخ چمدانها، چشمهایم را بستم و دستها را زیر سر گذاشتم. به این فکر کردم که الان دلم میخواهد کجا باشم؟ صدای گنجشکی از شیشههای بالکن عبور کرد و جهید توی افکارم. با خودم گفتم کاش الان وسط جنگل بودم؛ جنگلی که به بهار دچار باشد. کاش میتوانستم مثل الان دراز بکشم روی شاخ و برگها و علفهای جنگلی، دستها را زیر سر بگذارم و با چشم بسته به صدای پرندگان و رودخانه گوش کنم، عطر مخصوص جنگلهای شمال را عمیق نفس بکشم و دل بسپارم به صدای پرکشیدن توکا و بلبل و پیچیدن باد در برگهای نورستهٔ درختان. نرمنرمک لبخندی داشت به لبهایم میآمد که صدای گنجشک دوباره از شیشههای بالکن عبور کرد و جهید توی افکارم. چشمهایم را باز کردم. باز هم منظرهٔ تکراری دیوار و پنجره و ساختمانهای سرد آنسوی پنجره! کیلومترها و روزها دور بودم از آنچه دلم میخواست. احساس سرما کردم. نور آفتاب از پشت پنجره رفته بود؛ لبخند من هم.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی