ادبیات آرامآرام دارد همهٔ زندگیام را درگیر خودش میکند. دارد همهچیز را کنار میزند و دامنش را بیشتر روی فرش حیاتم پهن میکند. چشمم را که دور میبیند گوشههای دامنش را میکشد جلوتر. به اتاقم که فکر میکنم، میگوید «روی دیوارش آن بیتی را بنویس که وقتی عاشقم شدی، با خودت زمزمه میکردی.» به آخر هفته که فکر میکنم میگوید «برو کارگاه ترانهسرایی، اینقدر بیتوجهی نکن به این بچه.» به شب یلدا که فکر میکنم میگوید «کاش چند دوست ادبیاتی و مجنون مثل خودت داشتیم، شمع روشن میکردیم و تا صبح حافظ میخواندیم و در موردش حرف میزدیم.» به آینده که فکر میکنم میگوید «باید شغلت به من مربوط باشد، باید همسرت هم مثل خودت شیفتهٔ دنیای من باشد، باید شبها برای بچههایت گلستان سعدی را کودکانه بخوانی، شعر بخوانی.»
به بودنش عادت کردهام؛ به اینکه صبحها بهجای آهنگهای امروزی، شجریان گوش بدهم چون شعرهایش زیباست و از فضای مبتذل و بیمحتوای اکثر ترانههای امروز دور، به اینکه وقتی در خیابان چشمم به پرواز پرندهها یا یک زوج عاشق یا آسمان و درختان میافتد، قلبم لبخند بزند و آرام در گوشش بگویم: «میبینی چقدر قشنگه؟ بیا شعرش کنیم.» و او همراهی کند.
او تنها کسی است که وقت غم، قلم میشود در دستانم، شعر میشود در دفترم، زمزمهٔ بیتی میشود روی لبم. او تنها کسی است که وقتی اشتباهات نگارشی را میبینم و حرص میخورم بهم نمیگوید «اوف! تو باز ملانقطی شدی؟»، بهجایش سر میگذارد روی شانهام و میگوید: «غصه نخور، درست میشه.» او تنها کسی است که وقتی علیرضا بدیع یک وزن عجیب و غریب روی تخته مینویسد و انتظار دارد من وزن را بلد باشم و وا میمانم، با اخم و تخم نگاهم میکند که «خاک بر سرت! آبرومون رو بردی!» و من غم عالم هوار میشود روی دلم؛ منی که «خاک بر سر گفتن» احدی رویم تاثیر نمیگذارد و به هیچجایم نیست.
آه! ادبیات آرامآرام دارد همهٔ زندگیام را درگیر خودش میکند. دیگر به هرگوشه که نگاه میکنم، گلهای روی دامنش را میبینم، و هرکجا نفس میکشم رایحهای از او مشامم را پر میکند و جانم را مست و بیدل.
پینوشت اول: همین چیزهاست که هماتاقیام را به یقین رسانده باید بگردد برای من یک شوهر(بخوانید حضرت یار) پیدا کند که یا دانشجوی ادبیات باشد یا استاد ادبیات یا نهایتاً شاعر و نویسنده وگرنه من تلف خواهم شد! تقریباً هفتهای یکبار این را به من میگوید. :| :))
پینوشت دوم: شاید باورتان نشود اما من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانهبازی در نیاورم. گاهی به چهرهٔ بعضیها (از آدمهای توی خیابان تا رفقا و اساتید) نگاه میکنم و بیتی از ذهنم میگذرد و دوست دارم بروم بهشان بگویم «ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من.» اما خب ایندست حرفهای زیادی شاعرانه کمی غیرطبیعی است. تصور کنید یکدختر ناگهان جلویتان بایستد و بگوید: «ببخشید آقا/خانم؟ میتونم یهچیزی بگم؟ لبخندتون اینقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان انداخت یا باعث تولد این شعر شد در همین لحظه.» بله! عجیب است. شدنی نیست. شاید مضحک باشد حتی! اما حقیقت این است که من اولین ترانهام را بعد از دیدن نگاه یکی از دوستانمان در یک عکس دستهجمعی نوشتم یا فلان متن غمانگیز توی دفترم را بعد از دیدن آن پسری نوشتم که گوشهٔ خیابان داشت جلوی گریهاش را میگرفت و خیلی موفق نبود. احتمالا دارم دیوانه میشوم و خودم خبر ندارم. اگر دیوانه شدم زندگینامهام را منصفانه قلم بزنید.
پینوشت سوم: دیروز چهارساعت تمام پای صحبتهای کسی نشسته بودم که یکروز توی اتاقم با خودم میگفتم آه! چقدر از دنیای کوچک من دور است. اما دیروز... نزدیک بود؛ با فاصلهای که به زحمت یک یا دومتر میشد. راه میرفت، صحبت میکرد، شعر میخواند، میخندید، دمنوش میخورد، مینوشت، مینشست و من لبخند میزدم به این حضور شیرین و قند عسلیاش که با آگاهی و دانش آمیخته بود و باعث میشد دلم بخواهد یکروز مثل او شوم!
پینوشت چهارم: اصلا هم مهم نیست که پینوشتها درازتر از پست شده. :دی من اینمدت همهاش درگیر میانترم و دانشگاه و انجمن علمی-ادبی و درکل درس و مشقهایم بودم و نتوانستم بنویسم. اصلا چقدر بزرگ شدهاید شماها! ای جان! دیگر چهخبر؟ خوبید؟ :))
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی