و عاقبت، همهچیز فروکش خواهد کرد. صبح دیگری آغاز میشود، پیرمرد نانخشکی چرخدستیاش را روی خیابانهای آسفالتشدهٔ شهر میکشد، پسرک خردسالی با لباسهای چرکگرفته تا کمر خم میشود درون سطل زباله برای یافتن بطریهای پلاستیکی، دستفروشهای مترو دوباره صدایشان را میاندازند پس کلهشان و از ریمل و لباس و شارژر و هندزفری میگویند و در گوشهای از شهر پدری از شرمندگی زن و بچه، به خانه نمیرود. صبح دیگری آغاز میشود، و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی