خرید بک لینک

حال عجیبی است؛ شاید هم خوب. مدتی است درگیر یک آرامش, درونیام و کم پیش میآید چیزی عمیقاً تکانم بدهد. شاید هم بیتفاوتی است؛ نمیدانم! هرچه هست آرامم کرده. کارهای روزمرهام را انجام میدهم؛ غذا میخورم، غذا میپزم، لباسهای رنگی و مشکیام را جدا میکنم و میشویم، اتاق و وسایلم را مرتب میکنم، کتاب میخوانم، ویراستاری میکنم، به باشگاه میروم، آهنگ گوش میدهم و گاهی هم میزنم زیر آواز و انگار مشکلات زندگی حواله شده به کتف چپم! ذهنم از هیاهو و نگرانی آینده و امورات بشر خالی است و اگر هم فکر و خیالی بهسرم بزند، خیلی زود راه آمده را برمیگردد و میرود؛ مثل آدمها که میآیند و میروند، مثل ماشینها، مثل شب و روز.

شاید این تباهی است؛ نمیدانم! هرچه هست آرامم کرده؛ هرچه هست دنیای درون مرا از دنیای درون خیلی از آدمها جدا کرده. دیگر برایم قابل هضم نیست که چرا آدمها وقت و انرژیشان را میگذراند پای دعواهای عروس و مادرشوهری، ارث پدری یا دلخوریهای ریزریزی مثل چرا جواب پیام مرا ندادی یا فلانجا فلانحرف را زدی یا چرا تو مثل پسر اقدسخانم معدلت ۲۰ نشده و امثالهم. برایم پوچ و بیمعنیاند اینها! مادر میگوید فلانی گفته ادبیات بازار کار خوبی ندارد و جواب دندانشکن به او دادم و برایم مهم نیست، آدمها درمورد من و کارهایم و آرایشنکردنم و حجابگرفتنم و... نظر میدهند و تعیین تکلیف میکنند و برایم مهم نیست.

خیلی چیزها برایم از اهمیت ساقط شده. به همهچیز نگاه میکنم، به همهچیز گوش میکنم و درنهایت از کنارشان میگذرم و راه خودم را میروم. سرم را بالا میگیرم و از دیدن آسمان لذت میبرم، گوشیام را برمیدارم و از خودم عکس میگیرم در برگریزان زیبای پاییز، به سوژههای داستانهای نوشتهنشدهام فکر میکنم و از اینکه از پشت پنجرهٔ کافه به رفت و آمد دانشجوها نگاه کنم، لذت میبرم. برایم مهم نیست کسی از اینکه دارم قربانصدقهٔ گربهها میروم ایراد بگیرد؛ برایم مهم نیست کسی از اینکه برای من یک دختر چادری و دختری که مانتوی جلوباز میپوشد و چتریهایش ریخته روی پیشانیاش، به یکاندازه محترماند، ایراد بگیرد. از کنارشان میگذرم و راه خودم را میروم، از کنارشان میگذرم و راه خودم را میروم و به این فکر میکنم که دلم یک شلوار جین ماماستایل میخواهد با یک جوراب رنگی بلند که با کفش آلاستارم بپوشم و بازهم مشکلات و همهٔ دغدغههای زندگی را حواله کنم به کتف چپم؛ همین!


پینوشت: هیچ تضمینی نیست که این پست بماند. ممکن است یکساعت دیگر از منتشرکردنش پشیمان شوم و دکمهٔ پیشنویس را بفشارم. :|

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

صفحه بندی