روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و چشمهایم بسته بود. میخواستم بخوابم اما صدای پسر جوانی که پشت سرم نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد، اجازهٔ خوابیدن بهمن نمیداد. صدایش آنقدری بلند بود که من و چندنفر آدم دور و برمان بشنویم و در جریان صحبتهایش قرار بگیریم. داشت به دوستش میگفت: «حالا فقط دستخوردهٔ توئه یا کس دیگهای هم بوده؟ راستش رو بگو امیر. هان! پس فقط خودت؟ خب خوبه پس. نه، عیب نداره. ما که غذامون رو باهم شریکیم، این همه بالا و پایین رو باهم شریکیم، این یکی هم مثل همونها. فقط مطمئنی پولداره؟ نهبابا! تکدختره؟! عالی شد دیگه. عجب شراکتی داشته باشیم من و تو.» و بعد خندید.
پینوشت: متاسفم برای دنیایی که آدمهایش همدیگر را اینگونه کالا میبینند.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی