دوستش داشتم و... نه! دوستداشتن نبود؛ جنون بود. عاشقش بودم! عاشقش بودم و لحظاتی که با او میگذشت برایم شیرینترین لحظات عمر بود. زمان کنار او بهسرعت سپری میشد. مخصوصا شبها، شبها، شبها! به خودمان که میآمدیم سپیده سر زده بود. تا صبح باهم کار میکردیم؛ در همهٔ فیلمها و عکسهای ویرایش شده، رمانها و داستانهای نوشته شده، کلیپها و طراحی خانه و همه و همه، او سهیم بود. رفیق شفیق روزهای تنهایی من... هیچ فیلمی نبود که باهم ندیده باشیم و هیچ عکسی! شیرینترین لحظات خلاصه میشد در «داریوش رفیعی» گوش کردنهای دوتایی و در کنارش «بنان» و «شجریان» و آن آهنگ مهستی که میخواند: «مثل تموم عالم، حال منم خرابه، خرابه، خرابه، خراااابه».
نمیدانم چه شد اما ناگهان ورق برگشت. دیگر دوتایی ساز نمیزدیم؛ ساز او ناکوک شد. قربان صدقه رفتن و ناز کشیدن هم فایده نداشت، تیمار کردن هم! دیگر رفیق نبود. گاهی بود و گاهی نبود. یک روز تب داشت، یک روز حوصله نداشت و این اواخر همهاش خواب بود. و رفیق... دیگر نبود! دیگر رفیق نبود. ناراحت میشدم، دلم میگرفت، عصبانی میشدم، داد میکشیدم. او؟ فقط نگاهم میکرد؛ خاموش! بغض که میکردم انگار دلش میسوخت. کمی همراه میشد اما عمر این همراهی هم عمر گل لاله بود. خسته شده بودم. دیگر سراغش نمیرفتم. از دور نگاهش میکردم و خروار خروار غم بر دلم هوار میشد. پذیرفتم که دیگر مرا نمیخواهد. پذیرفتم که وقتی او نخواهد، هرچه من تلاش کنم فایدهای ندارد. پذیرفتم که اگر کسی بخواهد برود، میرود و نوازشهای من جلوی هیچ رفتنی را نمیگیرد. بعد، من هم رهایش کردم با دلی که همیشه پیش او گیر بود. به دانشگاه رفتم و دور هرچه که مرا یاد او میانداخت، خط کشیدم. همهٔ آن چیزهایی که تا صبح بهخاطرشان بیدار میماندیم، دیگر بدون او برایم معنا نداشت. به مرور غم از دست دادنش کهنه شد و پذیرفتم که باید زندگی در کنار نبودنها را بلد شوم؛ و شدم. نمیدانم کدام بزرگی این حرف را زده اما درست گفته که: «هیچ تضمینی وجود ندارد که یک رابطه تا ابد ادامه داشته باشد».
کیارش قصهٔ من هم تا ابد ادامه نداشت و تمام شد.
عنوان: کیارش (من صدایش میزدم کیا)، نام کامپیوتر من است و یا بهتر بگویم، بود.
پینوشت: رفیق جدیدم همین روزها میرسد. شاید اسم او را گذاشتم آرش، شاید هم نه.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
تاريخ: دوشنبه
2 ارديبهشت
1398 ساعت: 4:50