خرید بک لینک

نشستهام روی تخت و خم شدهام روی لپتاپ تا کار ویرایشی را که باید چندروز دیگر تحویل بدهم، تمام کنم. صدای تق و تق فشردن دکمههای صفحهکلیدِ لپتاپ در صدای سوزناک سید علیاصغر کردستانی و آهنگ کردی و کهنهای که میخواند، گم میشود. این آهنگ نازنین را یکیدوسال پیش دامن گلدار برایم فرستاد. چیز زیادی از آن نمیفهمم اما احساسم را به دنبال خودش میکشد و مرا بهیاد خانههای کاهگلی کوهستان و هوای سوزناکش میاندازد، بهیاد لرزش نور چراغ گردسوز بر دیوارها و لحاف و تشکهای روی هم تلنبار شده، بهیاد غم دستان چروکخوردهٔ پیرمرد.

نشستهام روی تخت و خم شدهام روی لپتاپ تا کار ویرایشی را که باید چندروز دیگر تحویل بدهم، تمام کنم. هوای اتاق سرد است و روشنبودن شوفاژ و بخاری برقی هم از سرمای زمستانگونهٔ اینروزها کم نمیکند. خودم را با کلاه و شالگردن و جوراب و پلیور طوسیام میپوشانم و همینطور که جملهٔ «دلم حرف می خواهد قدم زدن می خواهد» را ویرایش میکنم به این فکر میکنم که چقدر خوب میشود اگر برای خودم چایعسل درست کنم و در این شب بلند پاییز,ی، دل و جانم از نوشیدنش گرم شود.


پینوشت اول: چرا بعضی وبلاگها باز نمیشوند؟ مثلا وبلاگ آقاگل و دکتر صفایی نژاد و حوا و... .

پینوشت دوم: دلم میخواهد یک فیلم سینمایی ببینم اما کار دارم و وقت ندارم و تازه شنبه امتحان میانترم هم دارم! :/

پینوشت سوم: تا چشم کار میکند، تنهایی است. دلم یک کلاهقرمزی میخواهد که بیاید ور دلم بنشیند، دست بیندازد دور گردنم و بگوید: «کاشکی من دایناسورت بودم.» بعد هم بنشینیم باهم شعر بخوانیم و چایعسل بخوریم و کتاب ویرایش کنیم.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

صفحه بندی