خرید بک لینک

هوا تاریک بود و من بعد از ساعت تأخیر رسیدم خوابگاه. رانندهٔ ترمینال، ماشین را نگه داشت تا مدارکم را به نگهبانی نشان دهم. بلیط و کارت دانشجویی بهدست وارد اتاقک نگهبانی شدم و سلام کردم. آقای نگهبان جوابم را داد و کارت دانشجوییام را خواست و بعد در یک دفتر شروع به نوشتن اطلاعاتم کرد. اسم و فامیل را نوشت و رفت سراغ رشته. خودکار آبیاش را که روی کاغذ کشید، نتیجهاش این بود: ادبیات فارسی! لبخند زدم و با تاکید گفتم: «زبان و ادبیات فارسی» سرش را بالا آورد. لبخندم را که دید خندید و گفت: «چشم» اسم رشته را کامل نوشت و حین نوشتن گفت: «حالا مگه چقدر مهمه؟! ادبیاته دیگه.» آرام گفتم: «خیلی مهمه. اگر زبان نبود، ادبیاتی هم نبود. باید کنار هم باشن.» سر تکان داد و با لبخند گفت: «خیلی هم عالی. موفق باشین خانم». تشکر کردم و بعد از گرفتن کارت از اتاقک خارج شدم. هیچوقت از مخففکردن اسمها خوشم نمیآید یا شکستن و بریدنشان. باید اسمها را کامل گفت. نام دلبر من «زبان و ادبیات فارسی» است؛ همانکه برایش جان میدهم.


پینوشت اول: اولین کار جدی ویراستاریام به اتمام رسید. ببینیم مورد قبول ناشر واقع میشود یا نه! :)

پینوشت دوم: اینروزها میل نوشتن در من زیاد شده. انگار برگشتهام بهدورانی که دوریاش داشت دقام میداد. سه داستان نیمهتمام دارم و یکدنیا ایده.

پینوشت سوم: چشمهایم خستهٔ ویراستاریاند. بهشرط حیات، جواب کامنتهایتان را فردا میدهم.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:57

صفحه بندی