خرید بک لینک

همین چندروز پیش یک میز و سه صندلی گذاشتم توی اتاقم. روی یکی از صندلیها خودم نشستم، روی یکی دلم را نشاندم، و روی دیگری عقلم را. نشستیم و ساعتها حرف زدیم؛ از زندگی، از عشق، از منطق، از اهدافمان، آرمانهایمان و از هر در دیگری که فکرش را بکنید. میان صحبتهایمان، گاهی دل خشمگین میشد، گاهی عقل دندانقروچه میگرفت، گاهی دل بغض میکرد، گاهی عقل آه از نهادش برمیخاست. سعی میکردم آرام باشم و آنها را هم به آرامش دعوت کنم. بههرحال تصمیمگیری برای یک مسئلهٔ جدی نیاز به همفکری و مشورت دور از هیجان دارد. خوشبختانه این اتفاق افتاد و وقتی بعد از ساعتها، تصمیم نهایی را گرفتیم، بر لب هر سهمان لبخند بود. من فکر میکنم راضی کردن عقل و دل در کنار هم، کار دشوار اما خوشنتیجهای است. ما دوباره سهتایی دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که دست کم تا چندسال آینده، ادبیاتمان را دور از اضافهشدن هر دغدغهٔ دیگری ادامه بدهیم. :)


پینوشت اول: شما نظرتان در مورد عقل و دل چیست؟ به نظرتان میتوان کنار هم نگهشان داشت؟ یا معتقدید راه عقل و دل یکسره از هم جداست؟

پینوشت دوم: از همهٔ شما که در این روزهای دشوار و مهم برایم نوشتید ممنونم. در خاطرم میماند این بودنها...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 10:06

صفحه بندی