تقریبا یک هفته است که وقتی از پشت پنجرههای راهروی خوابگاه به بیرون نگاه میکنم، در دوردست مهای خاکستری میبینم که گاهی محو و کمجان است و گاهی هم مثل امروز پررنگ و وحشی و ناامیدکننده. بعد از دیدن این منظره، گاهی با حیرت به هماتاقیام میگویم «اوضاع هوا خیلی بد است» و گاهی هم ستارههای توی چشمهایم خاموش میشود و ساکت و مغموم به اتاق برمیگردم. میخواهم نقد داستان و تحلیلهایم را توی لپتاپ بنویسم اما سردردم اوج میگیرد و چشمهایم خسته میشود و نمیتوانم. میخواهم نفس عمیق بکشم اما بینیام قفل میشود و بوی دود آزردهخاطرم میکند و نمیتوانم. میخواهم کتاب بخوانم و سردرد و نمیتوانم. میشود گفت که از کار و زندگی افتادهام و دلم میخواهد برگردم خانه؛ دلم میخواهد باز هم مثل گذشته، صبح زود بیدار شوم و پنجره را باز بگذارم برای شنیدن صدای پرندهها، با خیال راحت نفس عمیق بکشم و از نور کمجان آفتاب زمستان روی گونههایم لذت ببرم. میدانید؟ خانهٔ ما هیچچیز ویژهای ندارد؛ نه دیوارهایش با آجر طلا ساخته شده، نه وسایلش مد روز است و پر زرق و برق. همهچیز ساده است و من همین سادگی را دوست دارم؛ همین سادگی الهامبخشی را که در آن روح جاریست.
خانهٔ ما در همسایگی زندگیست؛ چشمهایت را که میبندی، صدای پرندهها را میشنوی، صدای جریان آب را، صدای باران را، صدای پارچهتکاندن زن همسایه را. نفس که میکشی، عطر برگ و باران مشامت را پر میکند، عطر شمعدانیهای باغچه و برگهای تر درخت آلوچه، عطر چوب و چای تازه دم و برنج طارم. چشم که باز میکنی، درخت و گل و سبزه و جنگل و کوه و آبادی میبینی، دریا و صدف و ماهی، آدمهایی که از ده کلمهشان نُهتایش عزیزم و عشقم نیست اما محبتهایشان خالصانه است و بغلهایشان آرامشبخش. خانهٔ من در همسایگی زندگیست؛ چشم که باز میکنی، مادر را میبینی...
تقریبا یک هفته است که وقتی از پشت پنجرههای راهروی خوابگاه به بیرون نگاه میکنم، در دوردست مهای خاکستری میبینم و با دیدنش ذهنم پر میکشد به دورها و دورها؛ به موطنم، به خانهام، به جایی که مههایش سپید و روحنواز است و دیدن هر گوشهاش، چشمهایم را ستارهباران میکند.
پینوشت اول: بهقول سیدمهدی، این مرثیه تنها زمانی به پایان میرسد که بلیط برگشت در دستم باشد.
پینوشت دوم: خبر دارید که دکتر میم به وبلاگش برگشته و دل امتی را شاد کرده؟ خبر ندارید؟ بله خلاصه! دکتر میم به وبلاگش برگشته و دل امتی را شاد کرده. :)
پینوشت سوم: من خوبم و درحال مردن از دلتنگی نیستم. غم کوچکی گوشهٔ دلم هست که معمولا نتیجهاش میشود پستی در وبلاگ یا تکبیتی در استوری اینستاگرام تا طبق معمول بقیه بیایند و بگویند «مبارکه» و «زودتر خبر بده لباس بخریم» و «حالا رو کن ببینیم کیه؟» و من لبخند بیجانی بزنم و بگویم «حوصله کو که دل دهم عشق جنونفزای را؟ اینها همش بیمخاطبه!» و در دل بگویم «معشوق من چیز دیگری است ای بیخبران!»
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی