کنار مادر قدم برمیداشتم و نگاهم را داده بودم به نوکمدادی زیر پایم. نمیخواستم اطراف را ببینم. هرگوشه عکس یا بنری بود که نگاهکردن بهشان دقمرگم میکرد. من خستهام. من برای همهٔ از دسترفتههای این مدت، غصه خوردم و اشک ریختم و حالا خستهام. موبایلم که زنگ میخورد، وحشت میکنم. اولینچیزی که به ذهنم میرسد این است که نکند یکی خبر بدی داشته باشد، نکند کسی مرده باشد.
مادر از خرید پرده و ساعت برای خانه میگفت. دستهایم توی جیب کاپشنم بود و همراهیاش میکردم. غمم را نشان نمیدادم. لبخند میزدم. سربهسرش میگذاشتم. باید هوای مادرم را داشته باشم. چشمهای او از وقتی بلیط برگشت را رزرو کردم، نگران است. شاید او هم میترسد خبر بدی بهش برسد. شاید او هم میترسد گوشی را بردارد و بگویند کسی مرده. باید هوای مادرم را داشته باشم؛ هوای آدمهای دور و برم را، هوای کسانی که فقط آنها را دارم، هوای زندهها را.
بحث پرده و ساعت تمام شده بود. مادر انگار که یاد چیزی افتاده باشد، گفت: «راستی!» حواسم را بیشتر جمع او کردم. به من از آقای حسینی گفت؛ فروشندهٔ لوازمالتحریری که تا زمان کنکور همهٔ خریدهایم را از آنجا میکردم و بعد از دانشگاه کمتر دیدمش؛ گاهی برای خریدن یک خودکار لکسی آبیرنگ. مادر گفت که از حال و روزم پرسید؛ از دانشگاه، رشتهام، وضعیتم. آخرینباری را که به فروشگاهش رفتم بهیاد ندارم. بیمعرفتم؟ شاید؛ چون دیگر فقط برای خرید خودکار لکسی آبیرنگ به فروشگاه لوازمالتحریر میروم. اما او بامعرفت بود درست وقتی که اصلا انتظارش را نداشتم. مادر سلامش را به من رساند. نگاهم را از نوکمدادی زیر پایم بالا کشیدم تا آسمان؛ آسمان پاک و آبی امروز شهرم. لبم لبخند زد، قلبم لبخند زد. انگار وسط مرداب بدبختی، یک نیلوفر زیبای دلگرمی روییده باشد. ای کاش این نیلوفرها را دریغ نکنیم از هم. ای کاش به یاد هم باشیم، هوای همدیگر را داشته باشیم؛ هوای زندهها را.
پینوشت: اینها را الان نوشتهام؛ الان که نشستهام در اتوبوس و تیغ آفتاب غروب، از میان کوهها و شیشهها عبور میکند و خودش را میرساند به چشمهایم. اگر زنده به مقصد نرسیدم این پست وصیت من باشد به شما. دونقطه لبخند.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی