خرید بک لینک

میدانی؟ من همیشه خودم را برای اتفاقات غیرمنتظره آماده میکنم؛ همیشه همهٔ سناریوها را پیشتر در ذهنم مرور میکنم تا کمتر از رفتار آدمها حیرتزده شوم و اصلا همین مسئله باعث میشود که کمتر کسی بتواند مرا متعجب کند؛ کمتر کسی مثل سارا، مثل راحله، مثل تو، مثل تویی که در یک شب زمستانی با پیامی غیرمنتظره و بلندبالا، حیرت را ریختی توی چشمهایم و انگشتهای گرمم را به تکههای یخ تبدیل کردی!

حالا برمیگردم به عقب، مرورت میکنم، سعی میکنم همهچیز را کنار هم بچینم تا بتوانم حرفهایت را هضم کنم، تا بتوانم به خودم بقبولانم که تو شخصیت یکی از کتابهایی که خواندهام نیستی و جدیجدی این حرفها را زدهای. معنی آن نگاههای شرمگین، حالا برایم رو شده؛ معنی آن لحظههایی که رشتهٔ کلام از دستت در میرفت، معنی آن خانم فلانی گفتنها و سوالپرسیدنها، معنی آن نگاه سر بهزیر روز آخر و... . آه! من چطور نفهمیدم؟ شاید میدانستی اگر زودتر بفهمم، دیگر نمیتوانم بیایم سر کلاسی که تو آنجا نشستهای. نگذاشتی بفهمم، و من همهٔ آن رفتارها را گذاشته بودم بهحساب شرم و حیای مؤمنانهات.

اما حالا یک من ماندهام و یک تو؛ من که غرق حیرتم و تو که تمام چندماه گذشته را مشغول سنجیدن و تصمیمگرفتن بودی. حالا یک تو ماندهای و یک من؛ تو که مرا میخواهی و من که باید بنشینم مقابل تو، همهٔ احترام و جایگاهی که پیش از این در نگاه من داشتی را گوشهای نگه دارم، یکبار دیگر نگاهت کنم و تصمیم بگیرم که آیا تو، میتوانی مرد من بشوی یا نه؟


پینوشت اول: همهاش با خودم میگویم اینهمه سال، اینهمه آدم، چرا من؟ چرا حتی آن سی و چند نفر بقیه نه؟ آه...

پینوشت دوم: پندی؟ نصیحتی؟ حرف خواهرانه یا برادرانهای؟ دعوایی؟ حریر را در این قصهٔ «آدمبزرگونهای» تنها نگذارید...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 10:06

صفحه بندی